تبليغاتX
پسر اژدها
کار ما نیست شناسایی راز گل سرخ..............کار بچه هایه تشخیص هویته
سلام میکنم به همه اون دوستایی که این مدت منو با نظراتشون همراهی کردن

همتون رو دوست دارم  و این بار چه پسر چه دختر برام فرقی نداره همتون رو میبوسم اما دخترای خوشگل رو ابدارتر  دلم خیلی براتون تنگ شده اما بنا به دلابلب فعلا تا اطلاع ثانوی نمیتونم بیام تویه نت و همراه شما باشم امروز نمیدونم چند روز از آخرین آپی که کردم میگذره اما دلم براتون تنگ شده دعا کنید که دوباره موقعیتی پیدا کنم تا بتونم بازم همراه شما باشم و از اطلاعات هم استفاده کنیم . سعی میکنم که دفعه بعد زود تر بیام  و بهتون سر بزنم اما الان وقت این که بیام و به وب  شما  سر بزنم رو اصلان ندارم و باید برم سراغ کارام .  راستی دخترم هم به دنیا آمد و الان  توی اون اتاغ خوابه  خوب دیگه سرتون رو درد نمیارم باید برم  اما برام دعا کنید که دوباره فرصت  دور هم بودن با شما رو پیدا کنم . کامنت های همتون رو خوندم خیلی حال کردم . این مال فقط دوخترای خوشکلو مامانیه بغیه جو گیر نشن

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم شهریور 1388ساعت 0:13  توسط آرمین | 
وایییییی که سربازی عجب دوران شگفت انگیزی هستش ، یک عالمه خاصی داره، توی یک آسایشگاه با کمترین رفاهیات خودتی  ویک تخت خواب آهنی که تا صبح جیر و جیر میکنه و یک ساک که تمام زندگیت توی اون ساک خلاصه میشه . ارشد اسایشگاه یا گروهبان نگهبانت کسی هست که شاید بیرون از پادگان جواب سلامش رو ندی اما اونجا باید بگی بله قربان و به هیچ عنوان اجازه نه گفتن نداری خوابیدنت اجباری ، بیدار شدنت اجباری ، نظافتت اجباری و همه کارهایی که باید انجام بدی و ندی اجباری هستند.

خوب کجای داستان بودیم

زیاد فکر نکن چون معلومه داستنها رو نخوندی و الکی میگفتی وااای چه مطالب زیبایی وااای ......

 بریم سر اصل مطلب . ما بلاخره هفته اول ارجهیت اراکی هارو نسبت به بقیه شهر ها ثابت کردیم . فردای اون روز که ما اون لامپ رو شکستیم مارو بردن برای تنبیه کردن هر تنبیهی که میکردن ما روحیمون میرفت بالا تر و کم نمی آوردیم تا اینکه دو تا خاور آجر آوردن فرمانده ما مخصوصا آجر هارو دستور داد که ۲۰۰ متر اون طرف تر بریزن وبعد به ما گفت که اونا رو جابجا کنیم ما سریع تبدیل به سه خط شدیم و با خوندن شعر عموزنجیر باف و خونه مادر بزرگه در عرض نیم ساعت کار رو تموم کردیم و رفتیم آسایشگاه برای استراحت . ما هرروز صبح بعد از صبح گاه کلاس داشتیم تا ظهر و بعد از نهار دوباره کلاسهای مختلف رزمی و نظامی و .... و هر شب هم سه نفر نگهبان میشدند ویک پاس بخش که تقریبا هفته ای یک بار خوب بود نگهبانی بدیم تا اینکه قضیه من و امیر جعفری لو رفت ، من از بچگی تبحر زیادی در باز کردن انواع قفل داشتم و در انجا هم از این استعداد خدادادی استفاده میکردم و هرکس که از مرخصی میامد نصف شب گروه ما میرفت سراغ ساک و اونو پیش من میاوردن وفقط خوراکی هاش رو بر میداشتیم و دوباره سر جاش میزاشتیم و اگه صاحبش میرفت حفاظت و شکایت میکرد چون هیچ کجای ساک پاره نشده بود نمیتونست ثابت کنه . از همه بهتر ساک یکی از بچه های اراک بود که باباش آجیل فروشی داشت هیشه سه تا ساک تنقلات همراهش بود ( هرچی ازش بر میداشتیم تهش در نمیامد ) فکر کنم اسمش داود بیات بود. همه میدونستن که ساکها خالی میشه اما نمیدونستن کار کیه به خاطر همین نگهبانی مارو زیاد کردن طوری که یک شب بخواب شده بودیم. من اصلا عادت نداشتم که به خونه زنگ بزنم (الان هم همینطور )اما یه کاری اراک داشتم که مجبور شدم که برم مخابرات و تماس بگیرم داخل مخابرات که بودم از پنجره یک قیافه آشنا دیدم و بیخیال تلفن شدم و رفتم دنبالش رفت تویه مخابرات یکی از گردان های قدیمی وقتی در زدم دیدم که بله مون کسایی بودنند که به من آدرس دادند . همشون  ارشد بودند دیگه من با اونا قاتی شدم و کمتر پیشه بچه ها میرفتم که دیگه داشت صدای امیر در میامد و دیگه منو ممنوع الخروج کرد اما وقتی فهمید که خر اونا خیلی میره اونم پیش ما اومد دیگه مشکل غذایی نداشتیم و هر چیزی که میخواستیم فراهم بود.اونا همشون بچه های ملایر و اطراف همدان بودند ( خیلی بچه های خون گرم و خوبی بودند من تا موقع ترخیص اونا نفهمیدم که خدمتم چه جوری گذشت) الان هم هنوز با یکیشون در ارتباطم اسمش رضا شیخی بود.

بخونید وحالش رو ببرید ولی فقط نظر یادتون نره.

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم مرداد 1388ساعت 8:4  توسط آرمین | 
باسلام خدمت دوستان عزیزم

ازاینکه هفته گذشته نتونستم به همه دوستان سر بزنم و یا اینکه جواب کامنت های قشنگشون رو بدم معظرت میخوام. خوب هفته گذشته یکم حال ندار بودم و از طرفی هم به خاطر کسر بودجه دنبال راه چاره بودم که پنج شنبه یک تصمیم گرفتم و امروز میخوام عملیش کنم و اونم اینکه بعدازظهر هابرم آژانس کار کنم تا از این بحران مالی بتونم خودم رو نجات بدم البته از اینکه بعدازظهر ها هم بیکار بودم خودم خسته شده بودم و داشتم به یک آدم گوشه گیر و خواب آلوده تبدیل میشدم . من هوا که خنک تر بود تفنگم رو بر میداشتم و میرفتم کوه و آب و هوایی عوض میکردم اما الان هوا خیلی گرمه و نمیشه زیاد به کوه وبیابون زد . فعلا برایه تفریح تویه این هوای گرم میرم باغ بابام که ۳۶ کیلومتری اراکه یک باغ ۲هکتاری که توش شترمرغ پرورش میده و یک خونه ویلایی که هفته قبل تکمیل شده با یک استخر ۴۰۰ متری جلوی ویلا که وقتی هوا گرمه منو داخل اون استخر بایید پیدا کنید .

خوب بریم سر اصل مطلب وسربازی من که به گفته چند تن از دوستان داره از سریال جومونگ هم طولانی تر میشه .

ما با هر زحمتی که بود رفتیم سقز وقتی من به شهر سقز رسیدم به خاطر یخ ویخبندونی که بود گفتم من قلط بکنم که تا هوا خوب نشده هوس اراک رفتن بکنم . ما که رسیدیم شهر زیر برف بود و زیاد مشخص نبود که شهر چطوری هست چون سقز در سینه کوه قرار داره و قشنگیش هم همینه . رسیدیم جلوی دژبانی ( دژبانی سنندج کجا واونجا کجا ) دونفر جلوی در لم داده بودند وآفتاب گرفته بودن، رفتیم داخل ومارو به طرف آسایشگاه راهنمایی کردن یک ساختمان یک طبقه بود که به خاطر اعزام سربازاش به زاغه مهمات چند ماهی بود که خالی بود . چند تا از شیشه هاش شکسته بود و سرما بیداد میکرد چند تا مقوا پیدا کردیم و شیشه هارو کپ کردیم تا جلوی سرما گرفته بشه اما زیاد تاثیری نداشت خلاصه اونشب با اینکه من هرچی لباس داشتم تنم کرده بودم  و سه تا پتو دور خودم پیچیده بودم بازم تا صبح یخ زدم . صبح افتاب نزده بود که امیر جعفری بیدارم کرد وگفت بلند شو وگرنه یخ میزنی رفتیم و بقیه بچها رو هم صدا کردیم و شروع کردیم به زدن ورقصیدن وبالا وپایین پریدن تا کمی گرممون بشه هیچ کس هم نیامد بگه چکار میکنید ، به محض اینکه آفتاب زد هوا بهتر شد و یخمون اب شد من رفتم از آبخوری آب بیارم تا چایی درست کنیم که دیدم آب قطه رفتم پیش یک سرباز قدیمی و گفتم آب از کجا باید بیارم گفت ظرفت رو پر از برف کن بعد که آب شد استفاده کن من اول باورم نشد بهد دیدم که یک سرباز قدیمی داره برف پرمیکنه متوجه شدم که آره، اونجا چایی درست کردن ما با توی خونه خیلی فرق داشت ما سه تا در کنسرو ماهی رو به یک طرف یک چوب و سه تا هم طرف دیگش با فاصله دوسانتی میکوبیدیم و بهد یک سر سیم رو به یک طرفش و سر دیگرو به طرف دیگش وصل میکردیم و دوشاخ رو به برق میزدیم تا آب جوش بیاد که چایی بخوریم .

خوب دیگه اینم ترز چایی درست کردن ما بود . دو روزی گذشت و روز صبحگاه مشترک شد . رفتیم صبحگاه در سنندج موقه صبح گاه میدون به اون بزرگی پراز سرباز میشد اما در سقز چهار تا گردان که نصفی از اونا هم جیم بودن . در سنندج کروه موزیک از قبل از صبح گاه مارشهای مختلف رو میزدند که ادم دوست داشت که هر روز صبح گاه  باشه اما سقز دونفر شیپورچی و دونفر تبال و یک نفر دهل چی ، ما دو گروه در دو گردان شده بودیم که مارو به خاطر تازه وارد بودنمون گذاشته بودن گردان اول وبعد از ما گردان آشپز خونه بود موقع ورزش صبح گاهی فرمانده تیپ در جلوی همه بعد ستاد و بهد گردان ما که دوران کد رو میگذروندیم ( در دوران کد به ما آموزش های مختلف میدادند و بعد از ما امتحان میگرفتن تا هم گروهبانی بگیریم و هم اینکه مارو برایه فرماندهی یک سلاح انتخاب میکردند) بهد گردان اشپزخونه و در ادامه گردانهای دیگر ، چند دقیقه ای از ورزش نگذشته بود که پشت سری های ما شروع کردن به شعر خوندن که ( گردان رو هولش بده هولش بده         اون جون نداره اون جون نداره ) اما ما عکس العملی نشون ندادیم منم که طبق معمول صف آخر بودم که دیدم دارن برای بچه های ما زیر پایی میگیرن و اونا رو روی زمین میندازن  سریع به اول صف رفتم و به امیر اینا خبر دادم ، امیر و بچه های دیگه که صف های جلو بودن جاشون رو با صف های عقب  عوض کردن و چند ثانیه ای نگذشته بود با هم درگیر شدند ، وااااااااااااااای چه بزن بزنی بچه های آشپز که همه گنده بودند و قوی هیکل  اما نتیجه به نفع بچه های اراک تموم شد و ۵ نفر از بچه های اشپز خونه به بهداری اعزام شدند چیز جالب اینجا بود که فرمانده تیپ بدون اینکه دخالت در دعوا کنه شاهد این مبارزه بود (بین خودمون باشه نمیدونم چرا همه مخصوصا توی سربازی از اراکی ها حساب میبرند )  از همون جا ورزش به هم خورد وما رو بردن آسایشگاهمون ( منم اون وسط میچرخیدم و امیر با هرکی میخواست گلاویز بشه باش از پشت نگهش میداشتم تا اون تسلط کافی روی حریف داشته باشه) خلاصه فرمانده ما که یک سروان تمام بود وارد آسایشگاه شد و همه خبردار ایستادیم خیلی عصبانی به نظر میرسید بعد از اینکه سه چهار بار طول آسایشگاه رو قدم زد بی مقدمه گفت :واقعا که آفرین  خیلی ازتون خوشم آمد خوب حالشون رو گرفتید و کلی از بچه های اراک تعریف کرد و رفت شب شده بود و من رفتم که سماور دست سازمون رو به برق بزنم که دیدم یکی دیکه داره از برق استفاده میکنه بچه قزوین بود سیم اونو از برق کشیدم و از خودمون رو زدم که یک دفه درگیر شدیم و بچه ها جدامون کردن امیر جعغری آمد و زد لامپ بالای سر اونا رو شکست و گفت پرویی کنی بعدی صورت خودته که میترکه و زد شیشه بالایه تخت اونم شکست اونشب مقوا گیرمون نیامد اون شیشه رو کپ کنیم تا صبح حسابی یخ کردیم فردا صبح پسره رفت یه لامپ خرید و بالای سرشون وصل کرد ویه قوطل مایه ظرف شویی کشید روش که ما از نور اون استفاده نکنید امیر گفت هیچی نگید تا موقع خاموشی وقتی که خاموشی زدند با صدای یک و دو وسه امیر حمله کردیم به بچه هایه اون وری و بعد از کتک کاری حسابی دوباره اون لامپ رو شکستیم  و داغش رو گذاشتیم روی دلشون و اونا هم فهمیدن که نباید زیاده روی کنن و باید با ما بسازند. من وامیر وحمید کاظمی هم غذا بودیم ولی سعید میرزایی با ما نمیجوشید ویک گروه تشکیل داده بود و مسعول غذا بودند و به ما غذای درست وحسابی نمیداد من یک روز بعدازظهر رفتم که به غذا پاتک بزنم دیگ غذا رو زیر یک تخت میزاشتن من رفتم و پشت یکی از تخت ها قایم شدم دیگ رو که گذاشتن نگو در نداشت من خودمو از تخت بالایی ول کردم رو تخت زیری و اون تخت که تخته مهکمی نداشت شکست و من داخل دیگ افتادم اونشب غذا تخم مرغ و سیبزمینی بود و با افتادن من اونشب اکثرا غذا نخوردن و ما سه نفر تا جا داشتیم خوردیم .

شرمنده که یکم طولانی شد

خواهشن بخونید وبد نظر بدید

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم تیر 1388ساعت 1:55  توسط آرمین | 
سلام به همه دوستای عزیزم

قبل از شروع اول یک معزرت خواهی بکنم از کسایی که برایه آپم خبر نمیشن . من برای همه شما کامنت میفرستم اما دیگه خودتون که از مشکلات بلاگ فا  با خبرید . بازم من شرمنده که    این طوری میشه . خوب تا کجا براتون تعریف کرده بودم  یادم آمد بریم سر اصل مطلب.

اونشب شب خوبی بود و بعد از مراسم جشن ترخیصی ما چند نفری بودیم که تا صبح نخوابیدیم . فردا روز سرنوشت سازی بود اون استواره به من قول داده بود که منو تویه گردان آموزش نگه داره ومن خیالم راحت بود که بعد از آموزشی کجا میفتم ساعت نزدیکای ۳:۳۰ صبح بود که دیدیم صرو صدا میاد  سعید میرزایی اونو سیگار فروشی ( سعید پسر درشت هیکلی بود که چند بار با گروهبانها درگیر شده بود اونم مسعول غذا بود هراز گاهی چند تا بسته سیگار از آشپزخونه میخرید اما من تا اون موقع ازش نپرسیده بودم که بایه چی میخواد چون خودش سیگاری نبود ) ازش ۳ تابسته سیگار گرفته بودند یعنی درکل فروخته بودنش برگه پاسدار خونشم حاظر بود خلاصه بردنش تویه یک اطاق و اونجا حبسش کردن تا صبح بشه من رفتم پشت در وازش جریان رو پرسیدم وقتی توضیحش تموم شد گفتم نکنه میخواستن شب ..........آره تو قبول نکردی که شروع کرد به بدوبیراه گفتن من که میدونستم دستش به من نمیرسه گفتم خود دانی شب آخری میزاشتی با خوشی تموم بشه ودل اون بابا هم شاد میشد .صبح طبق معمول برپا زدند اما همه بیدار بودیم هرکاری کردن من همراه مسعول غذا ها نرفتم  گفتم من دیگه نمیخوام مسعول غذاباشم .اونا رفتن آقا یی که شمایید بچه ها خیلی شلوغ میکردن و گوش به حرف کسی نمیدادند یه دفعه به خطمون کردن و شروع کردن ما رو تنبیه کردن یه کتاب خونه اون طرف حیاط بود که تقریبا ۶۰۰ یا ۷۰۰ متری با ما فاصله داشت شروع کرد به این که بشمار سه باید برید ودور کتابخونه بچرخید وبیاید  پیش خودم گفتم عجب غلطی کردم که نرفتم آشپز خونه دور اول رو رفتم اما دور دوم یه فرو رفتگی بغل کتابخونه بود رفتم تویه اون قایم شدم سه چهار دوری بچه ها چرخیدن دیدم یکی زد پشت شونم گفتم برو دورت رو بزن اینجا یک نفر بیشتر جا نمیشه وقتی دیدم که جواب نداد فهمیدم وااااااااااااااای بله استوار نازنینمونه . حالا همه نشسته بودن من بیچاره تنهایی دور کتابخونه میچرخیدم . رفتیم با استوار در باره سعید صحبت کردیم گفت هرچور شده کمکش میکنم .

ما که تا اون روز فقط تا سروانی دیده بودیم اما اون روز همه رسمی ها خوشه گندم بود که رویه دوش وکلاه و یقه وارد اونجا میشدند. در ارتش رسمه هروقت کسی در جه بالاتر میاد براش ایست میکشند تا همه خبردار بایستند واز ورود یک مقام ارشد تر با خبر بشند وبعد از آزاد باش دوباره به کارهاشون ادامه میدند ، اونروز برایه اولین بار ۱۰ باری ایست کشیدند . ایست چهارم بود که سعد رو آزاد کردند و با چشمایی اشکی آمد بین ما . همه مارو به خط کردند در ارتش وقتی که به خط میشن نفر اول سمت راست قد بلند ترینه تا برسه به نفر آخر که میشه صف آخر سمت چپ . اول برایه دژبان انتخاب کردن که قد وهیکل من نمیخورد بعد فرمانده تکاور که فیافش خیلی شبیه جمشیدهاشم پور بود آمد ویه جور نگاه میکرد که آدم خودش رو خی...میکرد خیلی با جذبه بود، بعد تیپ زرهی و پدافند هوایی انتخاب کردند ما به دویست نفریبودیم که مونده بودیم که گفتن شما ها رو برایه یگان پیاده میخوایم رفتم سراغ استواره بهش گفتم پس چی شد چرا نیامدی اسم منو بدی گفت هرچی فکر کردم تو بدرد یگان آموزش نمیخوری زود گردان رو به باد میدی . به هرکدوم ازما یک برگه دادند که روش یک شماره بود و ۴روز مرخصی دادند همگی وسایلمون رو جمع کردیم و رفتیم داخل شهر بچها گفتن آقا از هم جدا نشید خطر ناکه  اما به نیم ساعت نکشید که همه شدیم دونفر دو نفر دیدیم که میخواستن مارو بترسونن رفتیم بازار روز سنندج یک بازار خیلی قدیمی با کوچه های باریک و همه چیز اونجا بود دیگه ان که پرسیدن نداره باید بری تا ببینی بلاخره شهره مرزیه دیگه خلاصه قرار بود که ما زود بریم ترمینال که بریم اراک اما من گفتم تا لبی تر نکنم نمیام گفتن جا میمونی های گفتم به درک برید ما شدیم هفت نفر تو بازار به یک نفر چیزی رو که میخواستیم گفتیم گفت برید فلان حموم یه دوش کرایه کنید خودم براتون میارم سریع رفتیم حموم و یک دوش نمره کرایه کردیم صاحب حمومه خیلی پیر مرد با حالی بود فکر کنم فوت کرده خدا بیامرزش . وقتی رفتیم داخل من گفتم آقا اگه این یک تله باشه چکار کنیم همه رفتیم تو فکر یکی از بچه ها گفت آقا من میخوام برم هرکی میخواد بیاد اما هیچکس جوابش رو نداد بهش گفتم برو گفت پشیمون شدم فهمیدم که میترسه تنهایی بره جایه همتو خالی برامون اورد خوردیم و راه افتادیم وقتی رسیدیم ترمینال همه اونجا بودند یه سری از بچه ها با ماشین سنگین (تریلی یا کمپرسی ) رفته ما هم رفتیم سراغ یک اتوبوس که تازه رسیده بود تعداد ما دو برابر یک اتوبوس بود اما قبول کرد که مارو برسونه از سسندج راه افتادیم وسط گردنه ها بودیم که یارو ماشین رو خاموش کرد وگفت که پشیمون شده و میخواد برگرده یا ۴۰ هزار تومان به کرایش اذافه کنیم یا بر میگرده امیر جعفری قبول کرد بچه ها هم هیچی نگفتن چون میدونستن امیر زیر بار زور نمیره ، یک بین راهی ایستاد تا شام بخوریم چند تا سرباز قدیمی هم اونجا بودند من که رفتم سفارس بدم گفت بچه کجایی و سوالاتی که پرسید جواب دادم . برگه ای که داشتم رو نگاه کرد وگفت افتادی سقز وکلی در باره اونجا برام توضیح داد و گفت هر وقت رفتی اونجا برو فلان گردان پیش فلان گروهبان بگو من سفارشت رو کردم اون گفت که خدمتش تمام شده وبچه ملایره الان اسمش یادم نیست . من رفتم مرخصی و دوباره بعد از۲روزقیبت برگشتم از سنندج تا سقز صد بار مردم و زنده شدم جاده نیم متر یخ زده بود سه بار ماشین دور خودش چرخید تا رسیدیم سقزکه شهری تقریبا کوچک بود و در دامنه یک کوه بود خیلی زیبا بود رفتیم خودمون رو معرفی کردیم و وارد یگان جدید شدیم  تا حالا دوتا سردوشی سیاه داشتیم اما الان شده بود نارنجی یعنی دوره کد ما باید یک دوره دوماهه رو میگزروندیم تا درجه بگیریم . بچه هایی که افتادیم سقز تقریبا ۱۸۰ نفر بودیم که در دوتا گورهان مجزا و هرکدوم به یک گردان تعلق گرفتیم ازشانس من سعید میرزایی ، امیر جعفری ، کاظمی و تمام رفیقام که اونجا هم خرج بودیم با هم یک جا افتاده بودیم . یک طرف آسایگاه که کلا مال مابود هیچی ۶ ردیف تخت هم از اون طرف مال اراکی هابود وبقیه کرجیها و رشتیها بودند.

فکر کنم خیلی نوشتم اما چکارکنم وقطی یاد اون دوران میفتم دیگه یادم میره که کجای کارم

خوب امیدوارم که خوشتون بیاد و حالشو ببرید . اقایون وخاااااااااااااااااااااااانوما اگه احیانا یادم میره به کسی خبر بدم ویا اینکه براش کامنت بزارم همین جا ازش میخوام که مو ببخشه چون بلاگفا خیلی زد حال میزنه

فقط نظر یادتون نره

راستی جریان اتوبوسه رو یادم رفت بگم وقتی به چهار پنج کیلومتری اراک رسیدیم امیر دستور آتش داد و همه پرده ها دستگیره صندلی ها باندهایه رویه سقف اتوبوس روکش صندلی ها و هر وسیله جانبیه دیگه بود از ماشین جدا شد و دراز شیشه ماشن به بیرون  هدایت شد ما چون این یک دستور نظامی بود اطاعت امر از امیر کردیم وفقط کرایه ای که طی کرده بودیم به اون دادیم و اون یارو رفت که رفت

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم تیر 1388ساعت 9:53  توسط آرمین | 
در اول از همتون تشکر میکنم که با نظراهاتون منو وادار میکنید که بشتر در نوشتن خاطراتم دقت کنم و یاد آوری اون برام شیرین تر باشه . من هیچ وقت فکر نمیکردم که زندگی من اینقدر جالب باشه که این همه دوستای خوب بیان وقت بزارن و بخوننش ونظر هم بزارن( البته اگه پسرا نظر ندن دعا میکنم که سربازیشون بیفتن شهرای مرزی واگه دخترا نظر ندن یه استوار داشتیم که عشق نظام بود اون بیاد خاستگاریشون).

سربازی یک دوران خاصیه همزمان با شیرین بودنش تلخه و هیچ برنامه ریزی نمیتونی برایه نیم ساعت بعد بکنی ما اونجا آماده باش زیاد داشتیم راستی یه چیز مهمی که یادم رفت بگم این بود که اونجا سرت رو بر میگردوندی میزدن تویه گوش وسیله هات من شبی که میخواستم برم خدمت یک شیشه جایه شربت سرما خوردگی رنگ سفید برداشتم و همراه خودم بردم خیلی ها مپرسیدن این برایه چیه اما من نمیگفتم . من روز دوم که لوازمم رو به من تحویل دادند ( کوله پشتی ، چاربند فانوسقه ، قمقمه، کلاه آهنی، یقلبی ، پوتین ، یه تیکه برزنت به جایه زیر انداز که اندازه نصف چادر انفرادی بود ) رویه همه اونا با رنگ سفیدی که آورده بودم علامت زدم ( قابل توجه کسانی که هنوز خدمت مقدس نرفتن و به امید خدا به هیچ روشی نتونن معافی بگیرن)نشونیم هم عکس سلیب بود. اما بازم بچه ها رحم نمیکردن و وسایل مو هم میزدن تویه گوشش وعلامتش رو پاک میکردن اما من اصلا به کسی نمیگفتم که وسیلم گم شده در اولین فرصت در کوله هرکی باز بود وسیله مورد نظر علامت سلیب میخورد روش وهمه میدونستن که تنها کسی که لوازمش علامت رنگ داره منم و وقتی لوازمشون گم میشد سراغ من نمیامدن و میگفتن خوش به حالت که کسی کار به تو نداره .

در اونجا که سیگار ممنوع بود و گفتم که همه دنبال این بودند که شده یک نخ سیگار از جیب من پیدا کنند اما نمیتوانستند گذشت تا اینکه دو سه روز آخر ازاد باش بودیم وقرار بود که تقسیم بشیم به خاطر اینکه به ما حال بدن گفتن که دیگه این دو روزه بعد از ظهر ها همه کاری آزاده ، اون شب فقط من و امیر جعفری وکاظمی که بچه محلات بود داخل آسایشگاه بودیم داشتیم سیگار میکشدیم من سیگارم تمام شد ورفتم  از سوراخ شیشه انداختمش بیرون برگشتم پیش امیر که یکدفه دیدم سه تا از گروهبانها ریختن سرم گفتن جیبات رو خالی کن منم خیلی خونسرد جیبام رو خالی کردم هرچیزی که دوست داشتی تویه جیبایه من پیدا میشد طبق معمول هیچی از من نتونستن پیدا کنن ازش پرسیدم حالا چی شد که به من شک کردید راستی مگه آزادی نیست . گفت برایه همه زادیه جز تو یا باید جاسازت رو لو بدی یا آزادی بی آزادی ( اینجا بود که زنگ زدم به منصور وبه درخواست من ترانه آزادی رو برام خوند) رفتند بیرون امیر جعفری گفت تو که سیگار داشتی چه جوری پیدا نکرد بهش گفتم دست کن تویه جیبیم وقتی دستش رو در آورد گفت هیچی نیست گفتم الان نگاه کن خودم دستم رو کردم و دونخ سیگار در اوردم همین جوری و نفری به من زل زده بودند که یدفه دیدم یه دستی رویه شونم سنگینی میکنه بله چشمتون روز بد نبینه سه تا گروهبانا که پشت در داشتن صدای مارو گوش میدادن آمدن داخل و سیگارا رو از من گرفتن و گفتن خودت رو برایه بعداز ظهر آماده کنشب آخر باشه و باهات لج کنن عصابم خیلی خورد بود چون راحت میتونستن تجدید دورم کنن و انگار این دوماه هیچی میشد.امشب جشن ترخیصی ما از آموزشی بود همه خوشحال بودن به جز من همه داشت از رسمی تا وظیفه ها امضا ویادگاری میگرفتن  چون معلوم نبود که فردا  کجا اعزام بشیم . رفتم کنار سیم خاردار پیش ایت عباسی نشستم تعجب کرده بود مگفت اسی وناراحتی براش تعریف کردم ( آیت بچه اراک بود خودش مخصوصا رفته بود درخواست داده بود تا اون رو هرروزنگهبان سیم خاردار بزارن بنده خدا یکی از افراد خانوادش مریضی بدی داشت ودوست داشت تنها باشه فکر کنم مادرش بود چون هرچی شهر میخوند شعرایه گریه دار درباره مادرش بود یکی از شعراش رو دارم میارم وبه این پست اذافه میکنم) خلاصه شب شد همه داخل سالن جمع شده بودن و هرکس یه شیرین کاری در میاورد پیش خودم گفتم هرچی میخواد بشه چرا اعصاب خودمو خورد کنم منم به جمع بچه ها پیوستم ودفتر شهرم رو آوردم امیر جعفری و کاظمی میخوندن من و۵ تا از بچه های اراک که این چند روزه حرکات موزونمون هماهنگ شده بود رویه سکویه کلیدور هماهنگ میرقصیدیم یک ساعتی گذشته بود که گروهبانها هم آمدن من شکم زد چون چند تا برگه همراهشون بود گفتم تجدید دوره شدم چشام سیاهی میرفت همه رفتیم نشستیم استوار هم اومد رتن رویه سکو وکمی در باره من صحبت کردت همه میخندیدند خیلی اونشب منو مسخره کردن البته این بار اول نبود ، منو صدا کردن و گفت بیا بالا گفتم نمیام به چند نفری که دورو برم بودند اشاره کرد منو چاردست وپا بردند بالا ( بهشون گفتم خیلی نامردید ) گفت این برگه پاسدارخونه توست اگه امشب این حکم انجام بشه تجدید دوره میشی اما از اونجایی که همه از دستت راضی هستند واین گروه رصی که امشب دیدم روشون زیاد کار کردی و باعث شادی همه شد میبخشمت اما باید یه کاری انجام بدی دو نخ سیگار رو در آورد وگفت باید این دو نخ رو بخوری منم خدا خواسته شروع به جویدن کردم بچه ها هم برام یک یک یک  دو دو دو  میخوندن اما من نمیدونستم که نمشه توتون رو خورد چون تا آب دهنم بهش خورد هجمش زیاد شد دیدم دهنم داره تلخ میشه خودم رو به غش زدم و به کمک بچه ها زدیم بیرون

خیلی شب خوبی بود فرداش هم از تهران و چند شهر دیگه آمدن تا مارو تقسیم کنند نمیدونم تا حالا دیدید گوسفندارو وقتی میخوان ببرن صحرا چه جوری جدا میکنن همون جوری مارو تقسیم کردن

این پستم خیلی طولانیشد  اما نمیتونستم جاییش رو از قلم بندازم

راستی پسر کوروش داداشمه واز امروز به جمع ما پیوست

نظر یادتون نره من هرچی نظر بیشتر باشه بیشتر روحیه میگیرم .

این بوسم ماله کیه هرکی بگه جایزه داره

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم تیر 1388ساعت 10:15  توسط آرمین | 
خوب دیگه دنیا اینجوری دیگه

من فکر سربازی در هر شهری رو میکردم الا کردستان

با تعریفایی که در زمان قبل از سربازی از اونجا میکردن هیچکس جرات جرات مرخصی داخل شهری رفتن نداشت اصلا کسی درخواست نمیداد که بخواد موافقت بشه یا نه . برنامه کاری ما هم اینجوری بود چون  سال ۷۹ که مارفتیم آموزشی مصادف بود با ماه رمضان مارو کمتر اذیت میکردن و به قول خودشون مارو زیاد خسته نمیکردن اما من چون مسئول غذا بودم صبح ساعت ۳:۳۰ بیدار میشدم و با بقیه بچها به آشپزخونه میرفتم و برای ساعت ۴:۱۰ سحری رو تقسیم میکردیم ( یه چیزی بگم که واقعیته غذا اونجا خیلی کم میدادند وچون ماه رمضان بود در روز دو وعده بود یک روز کسی که مسئول نون بود آمد سراغم وگفت بیا پشته شیشه و بیرون رو نگاه کن وقتی رفتم دیدم نون که تقسیم کرده اون پارچه ای که با اون نون آورده همه حمله کردن ونون خوردهای اونو میخورن خیلی صحنه بدی بود ) من وامیر جعفری زیاد از غذای اونجا نمیخوردیم چون هم ساکامون پر بود وهم یه سری به امیر باج میدادن و منم که مسئول غذا بودم واز آشپزخونه وغذای گروهبانها تک میزدم من در زمان آموزشی دوبار بیشتر نگهبانی ندادم یکیش شب دوم آموزشی بود گروهبان نگهبان آمد و نگهبان هارو انتخاب کرد و گفت کسایی که پاس یک هستند یکی از جورابهاشون رو گره بزنن به جلوی تختشون ، پاس دو دوتا جوراباشون رو گره بزنن و پاس سه کلاهشون رو بزارن رویه پوتیناشون من که خوابیده بودم امیر جعفری دوتا جوراب به تختم گره زده بود وکلاه منو هم گذاشته بود رویه پوتینم به خاطر همین سه تا پست رو تا صبح من نگهبانی دادم . داشتم میگفتم بعد از سحری خوب بود تخت هارو آنکارد کنیم ( دو تا ملافه داشتیم که میبایست به یک طرز خواستی صافش میکردیم بدون کوچکترین چروکی طوری باید هماهنگ بود که اگر از تخت اولی نگاه میکردی خطش تا تخت آخری مساوی باشه وگرنه تنبیه میشدیم و چون بچه ها نمیخواستند تنبیه بشن تخت منم آنکارد میکردن) بعد نظافت آسایشگاه و محوطه واب پاشی هردو . حالا ما میرفتیم دیگ شستن واونا میرفتن تمرین رژه خیلی حال میداد .بعد ناهار و دوباره همون کارهای تکراری ودوباره شام ونظافت بعد هرکسی فرچه وواکسش دستش بود و مشغول واکس زدن میشد اگه قشنگ براغش نمیکرد نصف شب بیدارش میکردن تا واکس بزنه وبخوابه . اونجا شعر های جواد یساری خیلی رایج بود مخصوصا داخل سرویس بهداشتی که صدا میپیچید . سربازی با هزار مدل آدم جور با جور طرف میشی مظلوم ، پرو ، لوطی ، جاهل ، ساده ، ببو ، دیوانه ، بیسواد ، مدرک بالا ، کم حرف و عشق نظام . دو بار ما مسول غذا ها میخواستیم تنبیه بشیم که من دوبارش رو در رفتم یک روز بعد از ظهر مارو بردن میدون صبح گاه برایه تنبیه خیلی ما دور میل پرچم  دویدیم هربار که بر میگشتیم استواره میگفت گورهان بشین و ما میشستیم بعد میگفت کی خسته همه میگفتیم دشمن بعد دوباره میگفت دور مبل پرچم بدویید بار شیشم بود که ازمون پرسید کی خسته همه گفتن دشمن اما من دستم رو گرفتم بالا با عصبانیت پرسید تو خسته ای گفتم بله قربان گفت سریع بیا بیرون همه برام غزل مصیبت میخوندن اما اون به من گفت برو آسایشگاه واستراحت کن ، همه دهنشون باز مونده بود .یک بارم خاموشی زده بودند استواره امد پرسید همه خوابن یکی از بچه ها گفت بله گفت همه بیان پایین آدم خواب که حرف نمیزنه( اونجا شعارشون این بود تشویق برایه یک نفر تنبیه برایه همه البته ما که ندیدیم کسی رو تشویق کنن).

اونجا در ۶۰ روز آموزشی ما ۴ بار مارو بیشتر حموم نبردن که یکبارش هم حموم خراب بود سه بار حموم بردن. اون سه بار هم فقط دوش گرفتن بود چون نمیشد کار دیگه ای کرد شما حساب کنید ما نزدیک به ۶۰۰ نفر بودیم و ۲۳ تا دوش که ۳ تا از دوشا خراب بود میمونه ۲۰ هر دوشی هم ۵ نفر میشدیم ۱۲۰ گروه هر گروه ۱۰دقیقه بیشتر وقت نداشت البته سر ۸ دقیقه بیرونمون میکردن که تویه این دو دقیقه جایه ما با گروه بعدی عوض بشه . میبینید چه زمان بندی قشنگی شما کجا میتونید ظرف یک ساعت ۶۰۰ نفر رو در زیر ۲۰ دوش جا بدید . من کاری که میکردم چون وضعیت نظافت شخصی هممون بد بود هر موقع که میخواستم حموم کنم دو تا کیسه نمک میبردم و زیر دوش رویه بدنم میریختم و قشنگ میسابیدم تا بیماری واگیردار مخصوصا ( گال ) که اونجا رایج بود رو نگیرم البته من وامیر بعدا راه حموم رفتن رو پیدا کردیم من هفته اول با اینکه زمستون بود داخل آبخوری موقع ظرف شستن سریع لخت میشدم واز آب داغی که برایه ظرفها داشتم یه دوش کوچولو میگرفتم ( من یک روز در میان عادت دارم که دوش بگیرم )

البته اونجا این جور چیزا مهم نبود وادم مجبوره که عادت کنه . مثلا من اراک که آرایشگاه میرم چه خط بگیره چه کوتاه کنه سریع باید دوش بگیرم اما اونجا ازین خبرا نبود تویه بدنت پر از مو بود و میرفتی به ادامه کارات میرسیدی. حالا پسرا که کم وزیاد تجربه میکنن اما شما دخمل خانومای ناناز میتونید یک شب اونجوری بخوابید اما ما چنان قشنگ میخوابیدیم که انگار روی پر قو خوابیدیم.این بار گفتم یکم از سختیاش بگم فکر نکنید اونجا هتل بوده

خوب دیگه زیاد شد الان صدای همه در میاد   

فقط جان هرکی دوست دارید نظر یادتون نره

این بوس آخری که میدونید مخصوص کیا هست . میدونید یا بگم

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم تیر 1388ساعت 11:30  توسط آرمین | 
خوب تا کجا براتون گفتم ؟

کردستان در روز هوا خوب بود اما شبهاش از سرماش پدر آدم رو در میاورد دو هفته از آموزشی گذشته بود، یک شب که ما داشتیم دیگهای غذا رو میشستیم چند تا از بچه ها امدن داخل آبخوری و وان آهنی که اونجا بود رو آبش رو خالی کردن ویک طرفش رو بلند کردن و زیرش یک چوب گذاشتن و دوباره اون رو پر از آب کردن و نوبتی دستشون رو زیر اون میزاشتن ویک نفر چوب رو میکشید تا دست خودشو رو بشکنن که برن مرخصی اما هر کاری کردن نشد به منم گفت بیا این کار رو بکن تا بری مرخصی اما من قبول نکردم گفتم مگه مریضم که دست خودم رو ناقص کنم برایه یک هفته مرخصی بعد نشستم وفکر کردم که به چه بهونه ای برم مرخصی (چون ما به علت چند تا دعوا ناچیز ممنوع المرخصی بودیم)تا اینکه ۴ روز بعد اعلام کردن کسایی که امتحان دانشگاه دارن میتونن برن مرخصی روز آخر بود و اونا میخواستن برگردن و من هنوز راه حلی پیدا نکره بودم رفتم نزدیک در دژبانی و اونجا قایم شدم طوری که کسی منو نبینه وقتی که یکی از بچه های اراک که برای امتحان رفته بود برگشت یواشی صداش کردم و بهش گفتم تو اصلا منو ندیدی ، میری پیش فرمانده و میگی داداش بزرگه فلانی تصادف کرده و رفته تو کما و تو جرات گفتنش به منو نداری .

فردا صبح که صبحونه بچه ها رو تقصیم کردیم فرمانده منو صدا کرد و به دفتر خودش برد و شروع کرد در مورد اراک از من پرسیدن اما تابلو بود که میخواست یه چیزی به من بگه عد از من پرسید چند تا برادرید و من گفتم ۳ تا ( در صورتی که ما ۲ برادریم ومن پسر بزرگ خانواده ام ) گفت نمیخوای بری مرخصی خندیدم گفتم من چند بار درخواست دادم اما شما موافقت نکردید . گفت الان ازت خوشم آمده دوست دارم بفرستمت مرخصی من یه دفعه بلند شدم و گفتم جناب نکنه اتفاقی برای خانوادم افتاده که شما میخواید این کارو بکنبد. گفت راستش رو بگم آره داداشت تصادف کرده و پاش شکسته میخوام بری که کارای اون رو انجام بدی ، برگه مرخصی منو نوشت و گفت ساعت ۱ بیا برکتو بگیر وبرو منم ظاهرا ناراحت اما تویه دلم با روده کوچیکه هندونه قاچ میکردم .

ساعت ۱ رفتم دژبان فرمانده گفت برگت دست فلان گروهبانه چون فرمانده رفته جلسه رفتم در اتاق گروهبانها دیدم برگم امضا شده رویه میزه گروهبانه برگه منو نمیداد میگفت تا درست احترام نزاری خبری نیست ، خلاصه دعوامون شد اونم برگه منو پاره کرد وریخت تویه سطل زباله و من آمدم بیرون ، حالم خیلی گرفته بود اینهمه نقشه بکش بعدا یک گروهبان چولمنگ پارش کنه تویه این حال و هوا بودم که یکی از سرباز قدیمیا که چند بار از من سیگار خریده بود امد پیشم و گفت چیه ناراحتی ومن موضوع رو براش توضیح دادم . گفت بلند شو بریم گفتم کجا گفت دفتر سرهنگ ما چون اون موقع اش خور بودیم این چیزا رو بلد نبودیم رفتیم دفتر سرهنگ و موضوع رو همون سرباز برای سرهنگ توضیح داد .

سرهنگ دژبانش رو فرستاد تا اون گروهبان رو به همراه سطل زباله بیاره ، وقتی آمدن به من گفت سطل رو برعکس بزارم رویه سر گروهبانه و به اون گفت تمام قسمت هایه نامه رو بازبونت از تویه سطل پیدا کن. همینطور که سر گروهبان داخل سطل بود سرهنگ از من پرسید که چند روزبرات مرخصی نوشته بودن من گفتم ۵ روز اون ۳ روزبهش اضافه کرد وکردش ۸ روز واون گروهبانه رو هم فرستاد پاستار خونه ( پاسدارخونه یک اطاقی بود چهار دیوار که در و پنجرش شیشه نداره و داخلش هم سیمانیه چند دقیقه یک بار هم سربازهای مسئول سطل آبی کف انجا میپاشند که از زور سرما نتونی بشینی یا بخوابی خلاصه زمستونا جای خوبی نیست ).

ما رفتیم ۸ روز مرخصی عشق وحال وااااااااااااااااااای چه حالی میداد همه بچه ها تو کف بودن که من چجوری از اونجا تونستم مرخصی بگیرم دو روز هم غیبت کردم وبرگشتم پادگان نزدیک شام خوردن بود که رسیدم واااااای من اصلا اون گروهبان نگهبانرو  یادم رفته بود وقتی رفتم رویه صندلی نشسته بود و یک لبخندی به من زد که یعنی دهنت...... پیش خودم گفتم آخرش میفرسته پاسدارخونه ولش کن گور پدرش شام که خوردیم بچها نظافت کردن وخاموشی رو زدن یک دفعه صدایه در آمد و منو صدا کرد گفت صریع خودت رو مرتب کن بیا بیرون ( امیر جعفری در گوشم گفت نفهم نری اونجا به باد ........ آبرو اراکیهارو ببری منم محکم با پوتین زدم بهش اونم گفت برو هرغلطی میخوای بکن ) من از ترس پاسدار خونه لباس زیادی پوشیدم اما اون فکر دیگه ای برام داشت اول با بشین پاشو شروع کرد نمیدونم چند تا رفتم اما از ۱۰۰۰ خیلی زد بالاتر یک سالن داشتیم به طول ۴۰ متر دو ۳ متر که موزاییک های کوچیکی داشت گفت خم میشی و با کف دستات مچ پاتو میگیری ویکی یکی روی موزاییکا راه میری این از همه سخت تر بود سه بار من اونشب کل این سالن رو رفتم وبرگشتم بعد گفت دستات رو میزاری روی زمین پاهات رویه تاقچه شنا برو دیدم اینجوری دارم از دست میرم خودم رو به بیهوشی زدم خیلی ترسید شانسم افسر نگهبان سر رسید ومن هنوز بیهوش بودم ازش پریسد چرا اینجا خوابیده گفت غیبت کرده بوده تنبیهش کردم از حال رفت به طرفش رفت گفت چکار کردی درست شنیدم ودوتا محکم گذاشت تویه گوشش بهش گفت فردا میری گردان مهندسی خودت رو معرفی میکنی تو به درد اینجا نمیخوری .

خلاصه ما نجات پیدا کردیم واون بنده خدا رفت یگان مهندسی و چند وقط بعد که میرفتم غذابگیرم دیدم با بیل داره زمین رو چون لوله آب ترکیده بود میکند منو که دید خیلی اتیش گرفت وهواسش پرت شد ودسته بیل به ساق پاش خورد

اما الان که فکرش رو میکنم میبینم تنبیه اونشب خیلی حال داد و وقتی یادم میفته خندم میگیره

فکر کنم تا اینجا بس باشه ادامه سربازیم رو بعدا براتون مینویسم

خواهشن نظر یادتون نره نظرات شما منو تویه نوشتن دلگرم میکنه

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم تیر 1388ساعت 12:37  توسط آرمین | 
پاییز ۷۸ بود که من وحسین خلج با هم رفتیم ودفترچه اعزام به خدمتمون رو پست کردیم  برج ۱۱ جوابش آمد حسین برج ۱۸/۱۲/۷۸  ومن ۱۸/۰۹/۷۹ حسین خیلی حالش گرفته بود و من سر به سر اون میزاشتم یک هفته به اعزامش مونده بود که من به اون زنگ زدم وگفتم که میخوام داوطلبی با اون برم خیلی خوشحال شد اما از بخت بد اون برج داوطلبی نبردن وحسین تنها رفت من هر برج میرفتم که شاید منو داوطلبی ببرن اما نشد رفیقام از بس برام جشن گرفته بودن خسته شده بودند چون من شب قبل از اینکه بخوام برم رفیقام برام جشن خداحافظی میگرفتن اما شبی که فرداش دیگه بادی حتما میرفتم کسی باورش نمیشد که برم و اون شب من تنها بودم شبش هیچکس خونه نبود ساعت ۱۰شب بود که میثم ناطقی اومد در خونه وگفت بیا شب آخری یه حالی بکنیم . میثم از من ۵ سالی کوچیک تر بود ما تویه این محل که رفتیم اولین کسی کهبا اون رفیق شدم همین میثم بود عاشق عرق خوری بود شب ونصف شب نمیشناخت هر موقع که هوس میکرد از تیر برق جلویه خونمون میامد بالا وبا سنگ میزد به پنجره اطاق تا بیدارم کنه میثم عشق موتور تریل بود مست میکردیم وبا موتور میزدیم بیرون .

خلاصه اونشبم با میثم خیلی حال کردیم صبح ساعت ۷ صبح رفتم یگان ویژه همه رو به صف کردن و دفترچه هامون رو گرفتن بعد یکی از درجه دارهای اونجا برامون درباره رفتارمون در نظام صحبت کرد وگفت که پشت سر هم برید وآمپول ممنجیت و یک آمپول ادغامی بزنید که بیماری های واگیر دار نگیرید منکه برج قبل زده بودم نرفتم وااااااااااااااااای لحظه پر اضطرابش داشت شروع میشد اسمها و شماره اتوبوس رو یکی یکی میخوندن دقیقا نفر آخر من بودم سوار اتوبوس شدیم وراه افتادیم از هرکس میپرسیدیم ما به کجا اعزام میشیم هیچ کس جواب نمیداد حرکت کرد طرف همدان از همدان هم رد شدیم وتابلو ها یکی یکی مارو به طرف کردستان هدایت میکرد هیچکس نمیخواست باور کنه که مارو به کردستان میبرن اما دیگه باید باور میکردیم ساعت ۱۱ شب رسیدیم چون جاده یخ زده بود وجاده های اونجا هم که همه خطر ناک بود  راننده گفت من وایمیستم شاید بهتون مرخصی بدن اما یکی از دژبانها رفت و راننده رو به سمت اراک هدایت کرد وگفت اینا اینجا موندگارند ما که رسیدیم داشت برف میامد جلویه در دژبانی به ما گفتن هرکس چیز قیر مجاز داره تحویل بده مخصوصا سیگار هرکس دو تا نخ سیگار مینداخت وسط کلی اونجا به ما بشین پاشو دادن و بعد مارو به سمت گردان آموزش فرستادن تویه مسیر خوابگاه سرباز قدیمی ها بود که یک دفه برقا روشن شد وبه طرف ما دیدن تا ببینن که ما از چه شهری آمدیم همه قیافه ها داغون مارو به گردان آموزش بردن وبعد از کلی صحبت گفتن برید بخوابید .صبح که شد با صدایه سرو صدایه زیاد از خواب بیدار شدیم رفتیم صبحانه بخوریم نصف نون وبک تیکه پنیر که من کردمش یک لقمه من که بااین چیزا سیر نمیشدم رفتیم لوازممون رو تحویل گرفتیم ولباس سربازی پوشیدیم دیگه هیچکس رفیق خودشو نمیشناخت همه شده بودیم مثل هم .

از اراک ۴ تا اتوبوس رفته بودیم فردا هم از رشت یک اتوبوس واز قزوین هم یک اتوبوس به ما ملحق شدند  . حالا خودتون قظاوت کنید که اراکی ورشتی وقزوینی میتونن زیر یک سقف با هم زندگی کنن یا نه.

در ارتش همیشه پنج شنبه ها صبح گاه مشترکه و همه یگانها در میدان صبح گاه جمع میشن تا امیر لشکر براشون صحبت کنه اما فکر کنم روز سه شنبه بود که فرمان صبح گاه مشترک دادند همه تعجب کرده بودن فکر میکردن که اتفاقی افتاده اما وقتی رفتیم بعداز یکم مقدمه چینی امیر لشکر گفت میدونم که کسی دلیل کار امروز منو نمیدونه اما امروز طرف صحبت من بچه هایه اراک هستند . آقایون این لشکر ۲۰ ساله که از اراک سرباز نگرفته وشما اولین یگان اراکی هستید خواهش میکنم که این ۱۸ ماه رو درست خدمت کنید و مارو تویه دردسر نندازید همه زدن زیر خنده ، نمیدونم چرا تویه سربازی همه از اراکی میترسن و روش طور دیگه ای حساب میکنن خلاصه اون روز گذشت یکی از بچه محلهامون هم با من طویه یک آسایشگاه بودیک جون چهار شونه وقوی هیکل فقط ۶ بار سابقه زندان داشت . امیر روز اول به خاطر دوتا دعوایی که کرد شد ارشد کل آسایشگاهها همه روش حساب میکردن منم رفتم پیشش وگفتم امیر یه کاری کن که من نگهبانی ندم اونم منو بزور تویه گروه مصعولین غذا جا داد اونا میگفتم این جون دیگ بلند کردن نداره اما امیر میگفت باید مصعول غذا بش اگه نشه همتون رو عوض میکنم من صبح ها همراه اونا میرفتم وبر میگشتم اما چون دیگها خیلی بزرگ بود من دست خالی میرفتم وبر میگشتم از اون طرف هم مقداری غذا تک میزدم که با امیر بخوریم چون غذایه اونجا مارو سیر نمیکرد . روزها خوب میگذشت تویه آشپزخونه با یک پسری رفیق شدم که ۷ سال داشت خدمت میکرد اون سیگار میفروخت من روزی سه تا بکس ازش میخریدم و میبردم داخل یگان آموزش میفروختم ونستون اونجا بسته ای ۳۵۰ میخریدم بسته ای ۸۰۰ میفروختم کاسبی خوبی بود سیگار من وامیر جعفری مجانی که بود هیچی کلی هم پول جمع کرده بودیم چند بار منو لو دادن اما حتی یک نخ سیگار هم از من نتونستن بگیرن تا اینکه خبر چین هارو پیدا کردیم دو تاشون بچه رشت بودن یکیشون قزوین این سه تا روزی صد بار آرزویه مرگ میکردن . مثلا میدیدی ساعت سه نصف شب یگان پاسدار میامد منو بیدار میکرد و کل لوازم منو میریختن وسط اسایشگاه تا سیگار هایه منو پیدا کنن اما داش آرمین تیز تر از اونا بود اونا میدونستن که من موقع غذا آوردن سیگار میارو اما پیدا نمیکردن  چون همون آشپزه سیگارهارو آب بندی میکرد و داخل دیگ غذا میزاشت و غذا رو میریخت روش عقل هیچ کس به اونجا نمیرسید من داخل آسایشگاه هم سیگارام رو داخل قاب مهتابی قایم میکردم یه نخ میبستم به بسته سیگار اولی و میکردم تویه قاب مهتابی بعد بقیه رو دقیق پشت سر هم میکردم داخل هروقت سیگار میخواستم یک زره نخ رو میکشیدم یک بسته میفتاد بیرون

فکر کنم خیلی زیاد شد بقیش رو بعدا مینویسم جا هایه جالبش مونده

اما مردون نظر بدید و مجانی اینا رو نخونید

منتظر نظراتون هستم

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم خرداد 1388ساعت 14:11  توسط آرمین | 
سلااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام به همه پسر هایه گل و دختران خوشگل و زیبا

بلاخره من رفتم شمال و برگشتم . اینکه یکم آپم طول کشید به خاطر این بود که بلاگفایه من وبلاگم رو باز نمیکردو یک هفته پدرم در آمد تا بلاخره امروز خود به خود درست شد .

من دوشنبه ۱۱ خرداد ۲ساعت مرخصی ساعتی گرفتم و ساعت ۱۲:۳۰ رفتم خونه قرار بود که همه ساعت ۱۲ خونه ما باشن اما وقتی من رفتم هیچکس نبود . دیگه تماس گرفتم وبرای ساعت ۱ همه جمع شدیم و شروع کردیم وسایلی رو که گرفته بودیم بار ماشین کردیم البته چیزایه قیر مجاز شب قبل جاسازی شده بود بلاخره ساعت ۲ حرکت کردیم و با آهنگ (کلید طلایی ) تهی راه افتادیم برایه ساعت ۵ جلویه جاده چالوس بودیم بعد از سد کرج زدیم کنار میدونید چرا ؟

نمیدونید دیگه چون من تاالان چالوس رو در حالت عادی رانندگی نکردم سه تا قوطی در آوردم و دوتاشو همونجا خوردیم و یکیش رو برایه من کنار که وقطی دیدم آمپر میاد پایین بزنم تویه رگ خوب دیگه اولاش رو یکم یادم که جاده خیلی خلوت بود و دیگه چیزی یادم نمیاد تا وقطی که بیدار شدم ودیدم امدم اراک و سر کارم هستم.

شوخی کردم وایسید تا بقیش رو بگم . راستی اصل کاری رو یادم رفت بگم ما سه تا ماشین بودیم هر ماشین ظرفیت ۵نفرش کامل بود البته اونا فردا به ما ملحق شدند٫ و بیشتر شبها پیش هم بودیم وکسانی که همراه من بودند اول خودم که راننده بودم محمد که پسر خاله منه و جلو پیش من بود و تدارکات راننده رو انجام میداد وعقب هم محسن داداشم ، میثم برادر زنم  و مهدی پسر عمه زنم بودند ما هر کجا که آب وهوای خوبی داشت توقف میکردیم و چون جاده خلوت بود گفتیم حداقل برایه ساعت هشت ونیم میرسیم محمودآ اما یک دفعه رفتیم تویه باقالیا محمد میگفت داریم میریم بهشت ابر همه جارو گرفته بودوقتی که پیاده میشدیم بارون نمیامد اما راه که میرفتی با آبهایه معلق در هوا برخورد میکردی خیلی صحنه جالبی بود بسی حال کردیم با هزار سختی برایه ساعت ۱۱ شب خودمون رو به ساحل مورد نظر رسوندیم اول فکر کردیم که اشتباه آمدیم چون یکم به اونجا رسیده بودند و کنار ساحل رو درخت کاری کرده بودند .

شب قشنگی بود بچه ها که داخل ماشین یک چرتی زده بودن من تا ساعت ۱ نصف شب خوابیدم محمد بیدارم کرد گفت بلند شو شامت رو بخور شام که خوردم دیگه خوابم نبرد وتاصبح پشت سر هم قیلون چاقیدیم و ورق بازی رویه شن کردیم . صبح ساحل یک دفعه شلوغ شد دوتا ماشین دگمون هم رسیدن دریا آروم بود ولی هیچکس تویه آب نمیرفت ما همگی ریختیم تویه دریا ، ما که رفتیم بقیه هم روشون باز شد وآمدن ما پشت سر هم وایمیستادیم و پاهامون روباز میکردیم و نوبتی زیر آبی میرفتیم واز مابین پاها رد میشدیم تا ببینیم که کی بیشتر زیر آبی میره نوبت من شد از زیر پایه دونفر اول ردشدم وبه محمد که رسیدم سریع مایوش رو از پاش در آوردم جوری باعجله مایوش رو درآوردم که شورتشم از پاش درآمد و سریع به ساحل رفتم و انداختم تویه چادر بنده خدا روش نمیشد بیاد بغل ساحل چون اگه نزدیک میامد موج که برمیگشت سطح آب پایین میره واون چیزی که نباید معلوم.... بلاخره ما نهار میخوردیم ومحمد تویه آب بود اول فقط نگاه میکرد بعد یکم فحش داد دید فایده نداره محسن دلش براش سوخت وبعد از نهار لباسهاشو براش برد . تا شب محمد جواب مارو نمیداد . بعد از ظهر راه افتادیم طرف ساری تا به رفیقایه محسن یه سری بزنیم اونا در روستایی به اسم زرندین شهر نکا که متعلق به ساری بود زندگی میکردن ما ساعت ۵ بعداز طهر رسیدیم اونجا و مادر رفیق محسن یک عصررونه حسابی برامون آورد.من از اینجا به بعد دیگه مبایلم خاموش بود چون شارژنداشتم ( روز قبل از مسافرت رفتم مغازه محمد تا باهم یک گوشی خوب برام بخره اما گوشی که انتخاب کرد شارژنگه نمیداشت و خوب بود ۵ ساعت به ۵ ساعت اونو به شارژبزنیم ) دو تا از بچه هایه وبلاگ نویس هم که از قبل هماهنگ کرده بودیم اونجا دیدم یکیشون رو رویان واونیکی رو نور چند ساعتی رو باهم بودیم . بعد از خوردن عصرونه من ومحمد رفتیم خرید برایه شام ونهار فردا  وساعت ۸ بود که زدیم تویه دل چنگل رفتیم کنار یک رودخانه وسط جنگل و چادر زدیم من طبق معمول به خاطر رانندگی استراحت وبقیه دنبال آتش وسیخ من رفتم تویه ماشین که چرتی بزنم اما وقتی که صندلی خابوندم یاد قوطی ها افتادم وهمونجا یکیش رو زدم زمین وای چه فازی میداد حس جالبی داشتم وسط جنگل آتیش هم کهراه افتاده بود وآدمم که توحال طبیعی نباشه اونشب نفهمیدم چه جوری صبح شد فقط میدونم که وقتی بیدار شدم کنار رودخونه خابیده بودم و بقیه تویه چادر.این سری اتفاق جالبی برام نیفتاد نمیدونم چرا . بعد از صبحانه دوباره راه افتادیم به سمت قلعه دختر اونجا یکی از ارتفاعات بلند اونجاست جایه واقعا زیباییه تا خودتون نرید متوجه نمیشید اونجام نشستیم مسابقه تبر پرت کردن که من همش اول میشدم شاید قلقه تبر دستم بود . بعد از ظهر از اون کوه پایین رفتیم و کنار رود خانه شنا کردیم وبا توری که برده بودیم ماهی گرفتیم و کنار آتیش سرخ کردیم چون وسیله نداشتیم دوتاش که هنوز زنده بود انداختیم تویه آب بعد از ظهر راه افتادیم وبرگشتیم زرندین خونه مهدی جعفری ما میخواستیم بریم محمود آباد که مادرش نذاشت وگفت که شام درست کرده و با اسرار مارو نگه داشتن هادی داداش مهدی پسر صاحب خونه یه سوال کامپوتری پرسید ومن جواب دادم ازش پرسیدم وبلاگ داری کفت نه گفتم آیدی چی گفت نه اون شب هم براش آیدی درست کردم هم وبلاگ اما فکر کنم هنوز نتونسته راش بندازه . رفتیم سر سفره عجب سفره قشنگی اصلا جایه خالی نداشت ، همه چیز طبیعی ما مرغ هم که خریدیم مرغ فروشه جلویه خودمون سر برید انداخت تویه یک دستگاه پراش کنده شد و دادتحویل ما سالادشون مخصوص بود به جایه زرشک رویه پلو تخم انار باچند نوع سبزی بود که مزه جالبی داشت جاتون خیلی خالی بود هر طوری بود شب ساعت ۱۰:۳۰ از اونجا به طرف محمود آباد راه افتادیم اما خیلی زود رسیدیم چادر رو علم کردیم من رفتم قلیون رو روشن کردم سندلیم رو گذاشتم داخل در یا طوری که موج که میامد تا زانو هام رو خیس میکرد خیلی فاز میداد نصف شب تویه آب قلیون بکشی

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم خرداد 1388ساعت 11:20  توسط آرمین | 
سلام به همه دوستایه گلم

من امروز بعد از ۵ روز دوباره به آغوش گرم دوستان برگشتم البته الان خیلی خسته هستم اما گفتم که بیام وچند خطی برایه شما عزیزان بنوسیم . خوب چه خبرا ، خوب هستید، چکار میکنید راستی از نظراتون ممنون واقعا حال کردم وقتی دیدم این همه نظر بام آمده .

من امروز اصلا حس نوشتن ندارم وباید استراحت کنم اما در اولین فرصت مشغول نوشتن میشم  خوب فعلا با اجازه مرخص میشم .

اما این چند روز خیلی حال داد کلی هریدیم.

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم خرداد 1388ساعت 8:24  توسط آرمین | 
من هر سال اگر ۳ بار شمال نروم مطمعنا ۲بارو باید برم ویک آب وهوایی عوض کنم . من در زمان مجردی بغییر از( آزربایجان غربی وشرقی و طرفایه سیستان وبلوچستان) چند شهر اطرافش همه شهر هایه ایران رو حداقل یک بار رفتم .هر شهری جاذبه ها و زیبایی خاص خودش رو داره اما شمال یک چیزه دیگه است. شاید خیلی ها با من موافق نباشن اما برایه من شمال هیچ موقع قدیمی نمیشه و تا الان که جذابیت داشته . مسیر حرکت من اینه اراک که استارت میزنم یکراست کرج و از اونجا جاده چالوس و محمود آباد ساحل ۳۱ .

به خبری که همکنون به دستم رسید توجه کنید

آقا همین الان که داشتم براتون در مورد شمال مینوشتم محمد زنگ زد ( محمد پسر خاله منه ) گفت که با مرخصیش موافقت شده که امسالم ۱۴ و ۱۵ خرداد شمالیم .

                                            آقایون و خانوم هایه محترم

                             توجه توجه توجه توجه توجه توجه

هرکی پایست از الان وسایل سفرش رو ببنده چون من هم دوروز مرخصی رد کردم یعنی ما دوشنبه ۱۱ خرداد ساعت ۴ بعداز ظهر استارت رو به امید خدا میزنیم اگه کسی پایه شماله هماهنگ کنه که اونجا همو ببینیم ما چهارروز اونجاییم قول میدم با ما بیاد خوش میگذره                                       .       

   نکته جالب اینجاست که با چندتا از بچه ها مجردی میخوایم بریم

پارسال همین موقع ها بود که ما شام خونه بکی از خاله هام بودیم و صحبت سر تعطیلی شد٬ محمد گفت خیلی نامردی مسافرت هایه بیرون از شهرت با دیگرانه اما داخلیات که برات مهمون میاد خرابشون میکنی رویه سر ما دلم براش سوخت بدونه مقدمه گفتم بریم شمال فکر کرد دارم ش.وخی میکنم از فردا صبح مشغول جمع کردن وسایل شدیم دو روز مونده بود به رفتن که ماشین بابام خوابید تعمیرگاه  قرار بود من پرایدم رو اون چند روز بدم به بابام و پژو اونو بگیریم که راحت باشیم اما حالا ماشین اونو که نمیتونستیم بگیریم هیچی باید ماشین خودم رو هم میزاشتم برایه بابا چون بابام باید روزی دوبار به شتر مرغ ها سر بزنه . اون روز روز بدی بود از یک طرف لوازم رو حاظر کرده بودیم از یک طرف جواب اون دوتا رو چی میدادم محمد وداداشم رو چون اونا میگفتن یک ککی تو کلات هست که اینقدر مهربون شدی ! اونا فکر میکردن که من منتظرم اونالوازم جمع کنن وبعد با رفیقام برم و بهشون بخندم. اما خدایی این برایه باراول بود که قصد یک همچین کاری نداشتم. بابام یک وانت صفر ثبت نام کرده بود که من تا حالا یکی دو بار بیشتر سوارش نشده بودم تا یاد اون افتادم سریع با داداش محسن رفتیم و اون رو اوردیم اراک تروتمیزش کردیم عقبش رو دادیم برامون چادر دوختند وکشیدیم روش تا جا داشتیم وسیله برداشتیم .کسایی که اطراف ما بودن خیلی حال کردن دوروز کنار ساحل بودیم ودوروز رفتیم پیش دوستایه محسن که بچه زرندین یکی از روستا های ساری هست. جاتون خالی تمشک اونم چه تمشکایی دو شب مست تویه جنگل بودیم جز ما کسی اونجا نبود. اوناچون بومی اونجا بودن بلد بودند که کا چشمه اب شیرین هست . این پستم زیاد جالب نشد از خوشحالی اینکه دوباره میخوام برم شمال یک جوری سروته این موضوع رو هم آوردم و از کارهایی که اونجا انجام دادیم ننوشتم البته سر فرست این اتفاقاط رو براتون تعریف میکنم. 

+ نوشته شده در  شنبه دوم خرداد 1388ساعت 11:50  توسط آرمین | 
سلام به همه دوستان عزیز که این مطالب پراز غلط املائی منو میخونید وبرایه دل گرمی من میگید جالب بود - خیلی جالب بود   و ..........

دیروز حال عجیبی داشتم٬ دیروز عد از ظهر داشت بارون میامد زنم گفت برو نان بگیر نداریم سوار ماشینم شدم وحرکت کردم از جلویه چند نانوایی رد شدم اما یا شلوغ بود یا جیه پارک نداشتم یا قبلا ازش گرفته بودم بدرد نمیخورده.  خلاصه همین جور که میرفتم یک دفعه خودم رو جلویه یک نانوایی دیدم بی اختیار ترمز کردم واااااای هنوز هم مثل قدیمش بود هیچ فرقی نکرده بود حتی رنگ در نانوایی هم عوض نشده بود هنوز همان رنگی بود که من در بچگی دیده بودم چند دقیقه ای داخل ماشین نشستم وبه اطراف نگاه کردم ٬ آخه چی شد که من بعداز بیشتر از ده سال دوباره به جایی رفت بودم که تمام دوران بچگیه من اونجا گذشته بود . خودم هم نمیدونستم که چرا سر از اونجا در اورده بودم. هنوز محلمون همون جوری بود ولی تنها چیزی که مهم بود این بود که محل خیلی خلوت بود در زمان ما در هر گوشه ای تیر دروازه بود وبچه ها مشغول بازی٬ از هر طرف صدایی میومد بعضی ها داشتن دعوا میکردن یا داشتن قوانین بازی رو برایه هم بازگو میکردن ٬ اما الان از اون همه صدا خبری نبود .

پیاده شدم وجلویه در نانوایی رفتم شاطر نبود و یک نفردیگه جاش کار میکرد بالایه تنور رو که نگاه کردم عکسشو دیدم که یک نوار مشکی رویه اون زدن بعدا ک پرسیدم گفتن سکته کرده خیلی مرد با حالی بود به من میگفت شیخ مهدی از مدرسه که تعطیل میشدم میرفتم تویه نان وایی مخصوصا زمستونا.

همسایه هایه خوبیداشتیم اون موقع ما ازصبح که از خواب بیدار میشدیم بازی میکردیم تا شب که بزور میبردنمون خونه بازی های ما با بچه هایه الان زمین تا آسمون فرق داشت همش تحرکی بود ٬ مثلا ما بازی ثابتمون فوتبال گل کوچیک بود خیلی حال میداد و بازی هایه دیگه فصلی بودند از بازی هایه فصلی که یادم مونده اینا بودند نمیدونم که شما هم بازی میکردید یا نه ( تیله بازی که بهد از امتحانات خرداد شروع میشد ٫ رابط بازی  که خیلی بازی باحالی بود نمیدونم کسی هست کهبلد نباشه یا نه ٬ گرگم به هوا ٬ تبرک با سس تبرک اشتباه نگیرید این یک نوع قایم موشک بود ٬ تنور گرمه ٬ کمربند بازی٬ هسته خرما بازی که مخصوص ماه رمضون بود ٬ هفت سنگ ٬ الک دولک ٬ عکس بازی٬ زو  کشیدن ٬ وسطی٬ تیرکمون بازی  از سه نوع سنگی سیمی وحصیری ٬ بادبادک کاغذی هوا کردن ٬درب پبسی بازی ٬ سه ضرب که تیر در وازه رو بر عکس کنار دیوار میزاشتیم به اندازه ایکه یک توپ بره داخل وبا سه ضرب خوب بود توپ رو بندازیم داخ تیر دروازه و یک نوع سه ضرب دیگه بود که تیر دروازه رو ته بلوار میزاشتیم وبا سه ضرب خوب بود اونو داخل دروازه بکنیم ) بگذریم این بازی هایی که من میگم دیگه طالب نداره الان همه بازی ها کامپوتر شده . نون گرفتم و در ماشین رو قفل کردم وشروع کردم پیاده قدم زدن یک دفه یک فلش دیدم رویه دیوار اشکم سرازیر شد این فلش ها محل جواینه بود میدونید ( جواینه ) یعنی چی ؟؟؟؟ یک جعبه چوبی بود با در شیشه ای که داخلش پر بود از خوراکی های خوشمزه ( سز ٬ راحتی ٬ عسل و....) که برایه فروش بود و فروشنده ۱۰ عدد کارت داشت از ۱۰۰ تا ۱۰۰۰ که بچه ها جمع میشدن وشرط بندی میکردن پول میکاشتن و کسی که عدد کمتری میاورد خوب بود حساب کنه چه دورانی بود یک مسجد بغل خونمون بود که بانی اون به رحمت خدا رفته اسمش حسن سبزی بود موقع نماز اون اذان میداد چه صدایه قشنگی داشت همه در گوششون رو میگرفتن یکی از بچه ها اسمش علی مرادی بود ما بهش میگفتیم ابن ملجم مرادی وقتی حاج حسن اذان میداد میرفت ومسخرش میکرد واون پیرمرد هم پشت میکرفون وسط اذان شروع میکرد به فحش دادن واقعا مسجد ما تویه کل کشور هایه مسلمان تک بود دیگه سرتون رودرد نمیارم خلاصه باچشمهایه اشکی سوار ماشین شدم ورفتم خونه در قسمت هایه بعدی در باره کارهایی کهتویه محل میکردیم بیشتر براتون میگم.

همتون رو دوست دارم و دختر خانومایه خوشکل رو میبوسم

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1388ساعت 8:5  توسط آرمین | 
من بعد از چند بارکه داوطلبی رفتم برایه اعظام بلاخره همون برج ۹ منو به سر بازی بردند من بعد از آموزشی ودوره کد که اونارو بعدا براتون تعریف میکنم درجه گروهبانی گرفتم و به گردان ۱۱۷ پیاده فرستاده شدم فرمانده ما کرد کرمانشاه بود یک سروان تمام کاملا مقرراتی اندام ورزیده لهجه بسیار زیبایه کردی به نام آقای زرفشان . داخل سنندج باشگاه رزمی راه انداخته بود بعضی وقتا حرکاتی انجام میداد که ما فقط تویه فیلما میدیدیم . بنده خدا با اون همه جنم زور من یکی نیامد و هرکاری کرد که من نظم وانضباط یاد بگیرم نشد . گردان خوبی داشتیم من کمک اسلحه دار گردانمون بودم . سریع میرم سر اصل مطلب یک روزکه یکی از بچه هایه کرمانشاه میخواست بره مرخصی پیش من امد وگفت که فردا گروهبان نگهبانه  و از من خواست من پست اونو قبول کنم تا اون بره مرخصی منم که فردین گفتم برو بنده خدا خیلی بهم توصیه کرد که هوایه کروهان روداشته باشم و منم بهش اطمینان دادم که هواسم شیشدنگ به همه جا هست و اون رفت .منم آخرایه خدمتم بود . اونجا چون ما لب مرض بودیم کادریهاش با جاهایه دیگه فرق میکرد اکثرا یه ....داشتن .منم دوماه دیگه خدمت قانونی بیشتر نداشتم دو نفر از بچه هایه اراک که زود تر از من آمده بودند فردا خدمتشون تموم میشد و میرفتن اراک ٬ من حالم گرفته بود کسایی که رفتن خدمت میدونن دخترها هم از دوست پسراشون بپرسن صبح ساعت ۱۰ میخواتن برن که آقایه زرفشان منو صدا کرد وگفت برو مرخصی ساعتی و بعدازظهر که اینا رفتن برگرد ٬ در راه برگشت هم اندازه یکی از شیشه هایه آسایشگاه رو که من شکسته بودم داد که از پول خودم شیشه بخرم ٬ راه افتادیم رفتیم بیرون جاتون خالی یک نهاری زدیم تویه رگ (( جیگر)) اون دو نفر گفتن پایه آبکی هستی منم که ..... رفتیم ٬ اونجا یک حموم عمومی بود که من هر موقع میرفتم مرخصی ساعتی مش روب میگرفتم میرفتم اونج یا به خود صاحب حمومه میگفتم برام میاورد و یک حموم نمره کرایه میکردم و اونجا میخوردم .

وقتی رفتیم به اون بابا گفتیم سه تا قوطی بیاره اونا یواش یواش میخوردن من سری از خودمو تموم کردم رفتم سراغ دومی که هنوز بازش نکرده بودن واونم تا تهش خوردم و دوتا پک هم با اونا رفتم بالا اولش حالم خوب زدیم بیرون رفتیم شیشه فروشی و یک شیشه خریدم البته به اونا گفتم که زرفشان گفته که پولش رو باید اونا بدن و اونا هم که به خاطر تموم شدن خدمت خوشحال بودن سریع دادن. اونا رفتن ومن منتظر تحویل شیشه بودم چند تا مشتری دیگه آمدن داخل من داشتم کله پا میشدم تا میامدم برم جلو صاحب مغازه دست منو میگرفت میبرد ورویه صندلی مینشوند وقتی مشتری ها رفتن سریع رفت یکم سیر خرید وآمد پیش من گفت کی میخوای بری پادگان گفتم همین الان شیشه که آماده شد منوسوار یک ماشین که فکر کنم رفیقش بود کرد وگفت جلویه لشگر پیادش کن و مواظبش باش ازین سیرا بده بخوره که دهنش بویه الکل نده دیگه چیزی نفهمیدم یک دفعه چشم باز کردم دیدم رویه تخت مهدی چهار دولی خابیدم و دارم سیگار میکشم . چشمام رو که باز کردم همه دور تختم جمع شده بودن و با تعجب به من نگاه میکردن ٬ مهدی چهاردولی گفت بلند شو فرنچتو ((لباس سربازی)) به من بده تا من جایه تو  گروهان رو به شامگاه ببرم  اما من قبول نکردم . موقع شامگاه شد مهدی رفت بچه هارو آماده کنه تا من بیام چون منشی گروهان بود و باید آمار میگرفت رفتم پایین تا میخواستم به پله پایینی برسم ده بار به دیوار خوردم بد جوری منو گرفته بود . جلویه بچه ها سعی کردم کنترل خودمو حفظ کنم اما نشد و رویه سکویه جایگاه نشستم ٬ همه زدن زیر خنده حتی گورهان بغلی هم خندشون گرفته بود. به زور سرم رو آوردم بالا و گفتم ننه.................هرکی نظم رو بهم بزنه گروهان رو راه انداختم مسیرش دور بود مهدی همیه حواسش به من بود که نخورم زمین همه سرباز ها در هم راه میرفتن و همه اب هم حرف میزدن  خلاصه هیچکس تویه صف راه نمیرفت تا رسیدیم به میدان صبح گاه جایی که باید مستقر میشدیم ٬ دوتا از گروهانها نیامده بودند . افسر سر امد و و شرع به فرمان دادن کرد گروهبان نگهبان صف آخر ردیف آخر میایستاد از شانس من بیچاره برایه اینکه جایه خالی اون گروهانها رور کنه به راست راست داده بود اما من از جام تکون نخورده بودم واون وسط تنها ایستاده بودم . قبل از اینکه افسرسر منو ببینه یک گروهبان رسمی شت یرهن منو گرفت و کشید بد داخل صف انگار امروز چند بار دیده بودمش گفت کدوم گردانی گفتم گردان ۸۲۷ . یکم فکر کرد وگفت ما که همچین گردانی نداریم بهش گفتم مگه خبر نداری تازه میخوان درست کنن یک نگاهی به اسم رویه سینم کرد و هیچی نگفت اونم بویه الکل رو متوجه شده بود. با هر فلاکتی بود خودم رو رسوندم آسایشگاه ٬ گورهان که برایه خودشون حال کردند هرکی ساز خودشومیزد واز مثلا ۵۰ سرباز ۴ تاشون نزدیک من حرکت میکردن . من دوباره افتادم رویه تخت به سیگار کشیدن مهدی آمد گفت عوضی سیگار میکشی به من چه ربطی داره چرا آتیش سیگارت رو رویه تو های من خاموش میکنی. شام خوردیم وبعد از یک ساعت باید خاموشی میزدم ( دختر خانوم ها میدونن خاموشی زدن یعنی چی در پادگان سر یک ساعت خاص بیداری میزنن مثلا ماه رمضونها ساعت ۴ صبح در بقیه فصول ۶ و دیگر هیچکس حق خوابیدن ندارد وشب هم بعد ازشام باید همه جارونظافت کنند و همه جمع بن تامنشی آمار بگیره تا همه بخوابند).   

حالم یکم سرجاش آمده بود اما خیلی خوابم میامد من خوب بود تا ساعت یک بیدار باشم و بعد بخوابم اما من از بچه ها زود تر خوابیدم . اونشب مهدی چهارولی هم نگهبان پست آخر بود آقا مست خواب بودم که نگهبان اسلحه خونه بیدارم کرد گفت بلند شو که بدبخت شدیم رفتم دیدم دوصحفه داخل دفتر تخلفات برایه من ومهدی چهاردولی پر کرده مهدی رو بیدارکردم گفتم چراسر پستت نیستی گفت به تو ربطی نداره گفتم دهنی ازت سرویس کنم بمانه یادگاری بلند شو بدبخت نج روز اذافه خدمت خوردی تا اینو گفتم مثل فنر پرید رفتیم سراغ گروهبانه اذافه خدمت رو که به واسطه اسدار خونه رفتن میخوردیم رو از منو اره کرد از مهدی رو کرد دو روز ( پاسدار خونه یک جایی هست برایه زندانی کردن کسانی که خلاف میکنن یا نافرمانی میکنن پایینه دیوارش با زمین چند سانتی فاصله داره سقفش هم همینطور نمیزارن اونجا بخوابی تند تند آب میریزن زیرت که نتونی بشینی یا بخوابی زمستونها که اگه یک جا وایسی ا هات به زمین میچسبه از زندان گوانتانامو بد تره ) صبح شد هنوز زرفشان نیامده بود رفتم دفتر تخلفات رو خوندم نامرد هرچی بلد بود نوشته بود دیدم اگه این دفتر دست زرفشان برسه بیچاره شدم به خاطر همین اون دو ورق رو کندم انداختم دور ٬ وقتی زری اومد سری رفت سراغ دفتر و فهمید که ورقاش کنده شده با صدایه بلند مثل مهران مدیری داد کرد گروهبان نگهبان چه .......بوده ( رویه نقطه چین کلمات بد نزارید ها) من رفتم جلو یک احترام گذاشتم گفتم من جناب سروان گفت ....... و........ و........ ( بگذریم شما چکار دارید که چی گفت مردونه بود ) گفت دو ورق کمه گفتم من دیشب با افسر نگهبان گردان حرفم شد اونم یک مشت چرت وپرت تویه دفتر نوشت .بلاخره خوب یا بد گذشت ٬ گفتم که من کمک اسلحه دار بودم و اسلحه دارمون آقایه هاشمی بود درجش گروهبان ۲ بود زرفشان گفت هاشمی تنبیه آرمین با تو وزود رفت واخل اتاقش که رفت داشت با رسمی های دیگه در مورد من صحبت میکرد و همگی میخندیدن صدایه انباردارمون میامد که میگفت این پسره اینقدر ریلکسه که اون اولا هر کاری میکردم اذیتش کنم نمیشد انقدر خونسرد جواب آدمو میده که آدم کم میاره .

رفتم اسلحه خونه در بازبود گفتم سرگروهبان هاشمی از دیشب تا حالا بچه ها گوش به حرفام ندادن و آبرویه منو تویه لشکر بردن گفت خوب این که کاری نداره ک.و..ن.ش..ن..رو ..... کن  گفتم چه جوری گفت با اطرافت نگاه کن میفهمی بلند شدم و تویه اسلحه خانه قدم زدم رفتم جلویه در ورودی دیدم همه بچه ها جعما منتظر تنبیه من هستند رفتم جلویه در گفتم اینجا چه قلطی میکنید یکی از بچه هایه همدان گفت میخوایم برات پادرمیونی کنیم و همه زدن زیر خنده . با لبخند بهشون نگاه کردم و برگشتم داخل.

همینطور که دور میزدم چشمم به یک جهبه افتاد در اون رو باز کردم دیدم بله هاشمی رو نگاه کردم خندید و گفت خودشه فقط پیاز داغش رو زیاد کن گفتم به چشم  ٬ رفتم جلویه در و اسم چهارتا از سربازا که جثه بهتری داشتن رو خوندم گفتم سریع میرید پارک موتوری ( جایی هست که وسیله های خراب رو برایه درست کردن اونجا میبرن از ماشین گرفته تا اسلحه ) و دو تا بیست لیتری روغن سوخته میارید ٬ اونا رفتن منم رفتم یک جعبه مهمات اهنی بزرگ دادم بچه ها آوردن و گوشه اسلحه خونه گذاشتن رو غن سوخته ها رو ریختم داخل اون جعبه و بعد بند اسلحه هارو ریختم ۲ چهار روز به همین صورت گذشت سرباز ها وقتی میخواستند با من شوخی کنن میگفتن که دباره مارو شامگاه میبری منم میگفتم حالا بخوابید چون شب دراز است وقلندر بیدار روز چهارم ساعت سه موقع استراحت بود به منشی گفتم همه رو به خط کرد جلویه اسلحه خونه نفری ۳۰ تا بند بهشون رسید بعد از ظهر من رفتم خوابیدم واونا داشتن بند اسلحه میشستن  همشون دستاشون زخم شد بود بند اسلحه شستنش خیلی سخته به همین نام و نشون این کار دو هفته ای طول کشیدهر کس میاورد حتی یک خال سیاه روش بود دوباره میکردمش داخل روغن وبهش پس میدادم خیلی حال داد بعدا وقتی من بهشون میرسیدم میگفتم بازم میخواید من گروهبان نگهبان بشم.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1388ساعت 13:54  توسط آرمین | 
راه افتادیم رسیدیم جلویه پارک چنگلی دیدیم جمعیت زیادی جمع شده جلو رفتم دیدم واااااااااااااای ماشینش پیکان بود ( اون موقع پیکان مثل لامبورگینی حالا بود ) انگار که دونفر مثل اینکه آب لباس رو گرفته باشن ماشین اونو تابش دادن پیش خودم گفتم راننده سر تیر مرده رفتم جو از یک نفر پرسیدم گفتم رانندش مرد گفت نه ضربه اول رو که خورد از  شیشه جولو ماشین پرت شده بیرون وزنده مونده واقعا باور کردنی نبود سه بار ماشین از این باند پرت شده بود این ور و با برخورد با ماشین هایه دیگه دباره آمده بود داخل باند خودش . تویه این پاسکاری ۷ تا ماشین دیگه رو هم داغون کرده بود. بلاخره این اولین غیبت از مدرسه من با حسین بود .از اون به بعد شروع شد هر روز به یک بهونه از مدرسه میزدیم بیرون و میرفتیم خونه باغی حسین اینا . بابایه حسین یک خونه باغی داشتند داخل باغ انگورشون که ما اونو کنترات برداشته بودیم من وحسین همه درس هارو قبول شدیم بغیر از عربی وزبان این دوتا معلم با هم خیلی خوب بودند و پولکی بودند چهار بار  ما این درسهارو افتادیم . اول ترم ثبت نام میکردم و آخر ترم میرفتیم سر جلسه سراغ کارنامه هم نمیرفتیم چون مطمعن بودیم که نمره نمیاریم. یک روز تویه خیابون آقایه عباسی رو دیدیم سوارش کردیم که برسونیمش گفت چرا مدرسه نمیاید و کلی نصحت کرد بعد گفت بیاید براتون کلاس خصوصی میزارم حتما قبول میشید گفتیم زبان چی گفت شما پول بدید نمره با من گلی سر قیمت چونه زدیم . بلاخره قرار شد نفری ۸ هزار تومان بدیم بیاد به ما درس یاد بده دو جلسه آمد دید ما اصلا هواسمون به درس نیست جلسه سوم گفت اگه میخواید سوال هایه امتحان رو بهتون بدم اما نفری دو هزار تومان میشه قبول کردیم اما هرچی تویه کتاب دنبال جواباش گشتی پیدا نکردیم شب امتحان رفتیم در خونشون گفت دوباره چی شده لبخندی زدم وگفتم آقایه عباسی یک چیزی میگم نخندی ها ما هر چی گشتیم جواب هارو پیدا نکریم . گفت بایدم پیدا نمیکردید وقتی شما حتی یک جلسه هم سر کلاس نمیامدید چطور میخواستید جواب هارو پیدا کنید. گفت البته اینم راه داره نفری دو هزار تومان بدید سریع بهش دادیم گفت عربی و زبان رو سر جلسه که رفتید فقط اسم وفامیلتون رو بنویسید وورقهاتون رو تحویل بدید و برید . به این صورت بود که ما بلاخره دیپلممون رو گرفتیم .

من وحسین رفتیم ثبت نام برایه خدمت حسین افتاد برج ۱۲/۷۸  من ۰۱/۷۹ موقعی که حسین میخواست بره من داوطلبی رفتم اما قبول نکردند و گفتن که سرباز مازاد هم دارن. حسین افتاد اصفهان و من افتادم سنندج حلا بعدا گل کاری هایه سربازیم رو براتون تعریف میکنم .مخصوصا زمانیکه به جایه یکی از بچه ها گروبان نگهبان شده بودم .

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم اردیبهشت 1388ساعت 12:45  توسط آرمین | 
من یک رفیق داشتم به اسم حسین خلجستانی دوران هنرستان با هم آشنا شدیم . من رشتم تجربی بود و در یکی از دبیرستانهای جدید اراک که تازه افتتاح شده بود ثبت نام کردم درسم بد نبود اما بایک سری از بچه ها بر خوردم که مسیر منو عوض کردن روزهاه خوبی بود هر موقع میخواستیم کلاسو تعطیل میکردیم یا مدرسه رو بهم میریختیم دیگه تابلو شده بودم من که عاشق فیزیک بودم دیگه سر کلاس حاظر نمیشدم به همین خاطر فیزیک رو افتادم یکی از پسر عمه های من با چون معلم بود و دیده بودم که با معلم فیزیک ما جوره سراغ اون رفتم تا برام نمره بگیره اما هرچی برایه معلممون مشخصات منو گفته بود منو نشناخته بود به همین خاطر آمد سراغ من و من با پسر عمه جان رفتیم تویه دفتر همه معلم ها اونجا جمع بودن منو نشون داد وگفت مگه دانش آموز این مدرسه هستی من با لبخندی ملیح گفتم با اجازه شما گفت پس چرا من تورو تا حالا تویه مدرسه ندیدمت ٬ اما قیافت برام خیلی آشناست . بعد از یکم فکر کردن گفت حالا شناختمت تو همونی نیستی که تویه پارک جنگلی داشتی با دوستات والیبال بازی میکردی و توپ رو اسپک زدی وسط سفره ما و ظرف خوروشت ولا شد . برو بیرون ٬ با دست به سمت در اشاره کرد و من هم بی تفاوت بدون خدا حافظی زدم بیرون . معلم فیزیکمون به پسر عمه گفته بود اگه من این بابا رو یک بار هم که شده تویه مدرسه دیده بودم مطمعن باش نمرشو میدادم . من اون ترم فزیک رو رد شدم البته فقط فیزیک نه ۹ واحد رو افتادم و مشروط شدم .

فقط این ترم نبود ترم بعدی هم مشروط شدم اما از خانوادم کسی خبر نداشت چون من درسم قبلا خوب بود . ترم سوم که ترم تابستان بود جبران دو ترم قبل رو کردم و خودم رو به دیگر بچه ها رسوندم اما ترم جدید مدیر مدرسه دوستایه منو از مدرسه اخراج کرد . نزدیک به پنجاه نفر بودند ٬ با رفتن اونا مدرسه برایه من معنی نداشت بد جوری به هم عادت کرده بودیم ٬ قرار بود که پنج شنبه همشون بیان وپروندهاشون رو بگیرن تا پنج شنبه من خیلی حالم گرفته بود پنج شنبه صبح من تصمیمم رو گرفتم و همراه بچه ها به دفتر مدرسه رفتم میخواستم پروندم رو بگیرم که گفتن باید والدینت بیان و من هم که جرات مطرح کردن چنین چیزی رو نداشتم پس سراغ یکی از بچه ها به نام رضا سرور که ب چ ه ب ا ز تیری بود رفتم بهش گفتم نمیتونم به خانوادم بگم که بیان و پرونده منو بگیرن گفت ۵۰۰ تومان بده منم دادم بهش یک پیرمردی اونجا وایساده بود بهش گفت بیا اینو بگیر برو تو پرونده این بابا رو هم بگیر سریع رفتیم داخل و با پرونده برگشتم . به هنرستان قائم مقام رفتیم وثبت نام کردیم همه با دیدن ۵۰ نفر اخراجی جا خورده بودن چند نفری از مارو به خاطر نمرات پرونده هنرستان هم ثبت نام نکردن واونها به شبانه رفتن اما من چون درسم خوب بود ثبت نام شدم گوشه حیاط ایستاده بودم که دیدم یک پیکان قرمز داره به طرف من میاد سریع جامو عوض کردم ٬ پیکان به لبه آب خوری خورد و ۲ تا از شیر هایه آب کند و آب با فشار به هوا پاشید بنده خدا ترمز بریده بود من شانس اوردم جا خالی دادم . اما ومش گرم همه چی تویه ماشینش داشت سریع یکی از زانو هایه لوله رو باز کردو دوتا لوله آبرو به هم وصل کرد. منم کمکش کردم وقتی که کارش تموم شد ترمز ماشینش رو هوا گیری کرد من داشتم داخل محوطه مدرسه قدم میزدم که دیدم صدایه بوق ماشین آمد ویکی داد کرد هوی پسر اینجا تک نپر خطرناکه رفتم جلو گفتم کار ما از این حرفها گذشته پیرزن رو.......... میترسونی گت مسیرت کجاست گفتم میخوام پیاده برم ٬ گفت من عادت ندارم به یک نفر دو بار تعارف کنم بیا بالا ٬ رفتم سوار شدم یه دوری داخل شهر زدیم ومنو برد رسوند در خونه  و به من گفت انتخاب واحد کردی گفتم نه قرار شد فردا ساعت چهار بیاد سراغم بریم انتخاب واحد .

بلاخره انتخاب واحد کردیم وتمام کلاسهامون رو مثل هم برداشتیم چند جلسه اول خوب بود  هفته دوم بود که حسین خلج به من گفت یکی از دوستاش تصادف کرده ماشینش روشن نمیشه باید بره کمکش میای گفتم کلاس چی گفت : بچه قشنگ . بهم بر خورد گفتم .......... تا چشم تو دربیاد . عربی داشتیم رفتم داخل دفتر اسمش آقای عباسی بود ازش اجازه گرفتم معلم زبان هم اونجا بود گفتم اگه طول بکشه به کلاس شما هم نمیرسم گفت بهتر . 

الان باید برم ادامش رو در اولین فرست در پست بعدی براتون میزارم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم اردیبهشت 1388ساعت 12:49  توسط آرمین | 
پنجشنبه ۱۰/۰۲/۸۸ از محل کارم که تعطیل شدم رفتم خانه قرار بود یخچال و گاز را با یک وانت به روستا ببرم اما بخاطر بارندگی این کار انجام نشد حالم گرفته بود چون میبایست تمام روز را در خانه بمانم بعد از نهار می خواستم یک چرتی به بدن بزنم که صدای زنگ تلفن به صدا درآمد .  مادرم بود گفت که بعد از ظهر چهلم یکی از اقوامه  بابا صبح رفته غذای شتر مرغ هارو بده چون بارندگی بوده قرار شده من مادر و خواهرم رو ببرم ده . قبول کردم قرار شد من اونا روبرسونم واونا با بابام برگردن موقع راه افتادن یاد محمد افتادم (( محمد پسر خاله نا تنی منه اما خیلی با مرامه و در بیشتر موارد میتونم روش حساب کنم)) بهش زنگ زدم وگفتم پنج دقیقه دیگه جلویه در باش تا من بیام و اونم که همیشه پایه بیرون رفتنه قبول کرد اول رفتم سراغ  محمد وبعد سراغ مامانم اینا تویه راه خیلی خندیدیم بچه خواهرم ازش هر آهنگی که میخواستیم میخوند . ایمان پسر خواهرم ۴ سالشه.

خلاصه وقتی رسیدیم من ده دقیقه ای رفتم داخل مسجد (( اینکه فوت کرده بود از رفقایه بچگی بابا بزرگم بود و تقریبا ۱۲۰ سال سنش بود )) من ازش خیلی خوشم میامد داستانهای قشنگی تعریف میکرد مثلا میگفت اون زمانها که جون بودم نازم مکتب بوده و اونموقع مکتب تویه خونه یکی از بزرگان ده همسایه بوده و او باید روزی یک بار فاصله بین دو ده را رفت وآمد میکرده یک روز  به دلیلی دیر از مکتب تعطیل میشه و تا میخواد که حرکت کنه و به ده خودمون برگرده هوا تاریک میشه واز وسط هایه راه بر میگرده تا شب رو در همان مکتب خانه بخوابه وقتی به خانه میرسه میبینه در آن خانه باز است هرچی صدا میزنه کسی جوابش رو نمیده و به طرف مکتب هرکت میکنه که از غذا سگ صاحب خانه که باز بوده دنبالش میکنه و اون شروع به فرار میکنه و خودش رو به اولین درب میرسونه و میپره داخل بعد از اینکه خیالش راحت میشه به اطراف نگاه میکنه و میبینه که پسر صاحب خانه و یک دختر لخت تویه بغل هم هستند و از آمدن این مرد به داخل هیجان زده شده اند. دوست بابا بزرگم فردا صبح به طرف ده خودمون میاد و دیگه به مکتب نمیره.

از مسجد گه برگشتم محمد گفت بریم خونه اونا گفت یک چیز جالب میخواد نشونم بده رفتیم ساعت تقریبا ۵ بود رفتیم و من کرسی رو روشن کردم و محمد رفت میوه آورد اونم قاچ کرده شستم خبر شد چه خبره بهد رفت ودوتا قوطی آورد و گفت میخوام امشب یک حال اساسی بکنیم. جاتون خالی نفری یکی رو رفتیم بالا خیلی فاز قشنگی داشتم صدایه زنگ مبایلم آمد دیدم بابامه گفت ما جا نداریم که خواهرت رو برسونیم تو بیارشون گفتم باشه و قط کردم . وقتی بر گشتم دیدم محمد یک قوطی دیگه باز کرده من گفتم باز نکن الان دیگه بسه زیادی میشه گفت نه بازش کردم باید بخوریم خوردیم آخرین پک رو که خوردم دیگه چشام همه رنگهارو در هم میدید خیلی حاله قشنگی داشتم خیلی وقت بود که این جوری نشده بودم همین جوری که باهاش حال میکردیم میدیدم گوشیم داره زنگ میخوره اما نمیتونستم برش دارم میدیدمشها اما دستم بهش نیرسید بلند شدم که برم طرفش پام به کرسی گیر کرد خوردم زمین خوردن زمین همانا وخوابم بردن هم  آره ....خوابم برد محمد هم که اون طرف تر افتاده بود یک دفه دیدم یک نفر داره تکونم میده چشام رو باز کردم اول ندیدمش بعد که دقت کردم دیدم مهدی داداش محمد که آمده با دوستاش شب اونجا بخوابه به هوش که آمدم گفت تو تویه خونه ما چی میخوای ؟؟؟ گفتم با محمد آمدم . گفت پس محمد کجاست ؟؟؟ هرچی صداش کردم جواب نداد . اطاقهارو گشتیم نبود . من که خسته بودم دباره رفتم زیره کرسی که پام به یک چیز نرمی خورد وقتی پتو روزدم بالا دیدم محمد رفته زیره کرسی خوابیده ساعت رو نگاه کردم دیدم ساعت ۱۲:۲۴ سریع سوار ماشین شدم و رفتم اراک هنوز برق خونمون روشن بود در رو که باز کردم دیدم که زنم عصبانی رویه کاناپه جولویه در نشسته . گفت راهت ندم تو خونه که گناه داری . اگه رات بدم که پرو میشی  بگو من چکار کنم من بهش گفتم بو کنا روفت کنار رفتم سر جام گرفتم خوابیدم انگار که صد سال بود که نخوابیده بودم 

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم اردیبهشت 1388ساعت 14:24  توسط آرمین | 
دیروز خیلی خسته بودم و نمیخواستم بعد از تعطیلی محل کارم به روستا برم . گفتم امروز ناهار  که خوردم میگیرم تخت میخوابم . آرمیتا جون هم بهم گفته بود که بابا زیاد نرو روستا یک روزم بشین خونه واستراحت کن. خلاصه با کلی کار که صبح سرم ریخته بود بلاخره ساعت ۲:۳۰ شد حالا مگه رئیس میرفت یاد تلفن زدناش افتاده بود کلی اعصابم رو به هم ریخته بود بلاخره ساعت ۳ بود که رضایت داد بریم. سریع پریدم تویه ماشینم و نزدیک ترین راه به خونه رو انتخاب کردم. رفتم داخل داشتم نهار میخوردم جاتون خالی  که دیدم علی آمد ( علی دایی زنم میشه پارسال سر کوچه وایساده بوده که یک نفر میاد بغل دستش وایمیسته بعد از چند دقیقه ۱۱۰ میاد و جفتشون رو دستگیر میکنه واز داخل جوب  روبرویه آنها یک بسته میارن بیرون که بعد میفهمه داخلش کراک بوده و براش ۱۲ سال حبس بریدن) علی گفت که باقید سند آزاد شده تا حکم نهاییش بیاد وآمده بود که با هم بریم روستا نهار خوردیم وراه افتادیم رفتیم داخل ((باغچه رزی)) تقریبا دو ساعتی بود که اونجا بودیم داشتیم چایی میخوردیم که دیدیم چند تاباغ اون طرف تر  نزدیک ۳۰ تا شاهین دارن در ارتفاع پایین پرواز میکنن و یکی یکی به چیزی حمله میکنن ٬ به خاطر شاخ و برگ درختا معلوم نبود من به علی گفتم انها حتما یک بره کوچولو گیر آوردن و دارن میخورنش ٬ سریع راه افتادیم وقتی رسیدیم دیدم یک لونه پرنده (( کپه)) که این شاهین ها داشتند چوبهای این لونه رو میکندند سریع چوب برداشتیم و اونا رو فراری دادیم و من که در از درخت بالا رفتن تبحر کافی دارم خودم رو به اون لونه رسوندم وقتی داخل رو نگاه کردم چهار تا جوجه کوچولو که هنوز چشم های اونا باز نشده داخل لونه بود بعلاوه دوتا تخم که یکی از اونا شکسته بود. تخم رو سر جاش گذاشتم اما جوجه هارو با خودم آوردم خونه چون اگه نمیاوردم اونا دباره بر میگشتن ومیخوردنشون . جوجه هایه خوشگلی هستند و فعلا با دردسر بهشون غذا میدم خدا کنه که زنده بمونن .

خواهشن برایه هرکسی اتفاقی افتاد با گروه امداد ونجات آرمین تماس بگیره .

راستی الان خانواده دو نفری ما شده شش نفر و  دیگه فکر نکنم با این وضعیت تورم کسی مارو خونشون دعوت کنه.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم اردیبهشت 1388ساعت 7:31  توسط آرمین | 
حسین که خاطرتون هست

حسین پسر دایی من میشه بچه که بود خیلی بیش از حدتپل بود و همه سر به سر اون میزاشتن اما بچه با مرام ودلداری بود خیلی باحال دوسه سال بعد از مچ شدن من وحسین آقا مهدی با ما آشنا شد .و یک گروه تشکیل دادیم که هنوز هم این گروه با هم هستند اما نه مثل گذشته بلاخره هرچی آدم بزرگ تر میشه مشکلات هم زیاد میشه وفاصله ها بیشتر اما ما چون هرسه هنوز عشق به روستا داریم تعطیلات همدیگرو میبینیم و تجدید پیمان میکنیم.

پدرم در اون روستا یک پرورش شترمرغ داره که بیرون از روستاست جایه خیلی قشنگیه و داخل ده هم یک خانه دو طبقه داریم که طبقه پایینش رو مادرم به خاطر اینکه دوستام زیاد اونجا میامدن به من داد که وقتی میان اونجا تفریح از دست من ودوستام راحت باشن وخونشون رو بهم نریزیم.

یک باغ هم داخل ده داریم که خیلی باصفاست اونم نزدیک مون خونه است . البته پدرم میخواد اون خونه رو بفروشه وداخل بغ برامون خونه بسازه اگه این کارو بکنه یک مکان باعشق برامون ساخته شماها تانبینید باورتون نمیشه چقدر زیباست . فکرش رو بکنید روستایه ما وسط چند کوه قرار گرفته که وقتی داخل روستا هستی دور تادورت همه کوهه و هیچ چیزه دیگه نمیبینی و خانه ها در سینه یکی از کوهها قرارداره که از وسط این روستا چشمه زیبایی جریان دارد . این روستا قدمت دیرینه ای دارد و همیشه مقر بزرگان بوده ازجمله ( اسماعیلیه - شکارگاه شاه عباس - مقر دیلمیان - آخانیان - حمله مقول را نیز تجربه کرده ) در آنجا قبرهایی است معروف به قبرستان گبرها که مسلمان نبودن ودر جهت خورشید خاک شدن ٬ بگزریم در خاطراتم یکی یکی به این موضوعات میرسیم ومفصل برایه شما توضیح میدهم . خوب میگفتم چیه مسخره میکنی آره ما پشت کوهی هستیم این که دیگه مسخره نداره .

دراین روستا حیوانات وحشی زیاد است انواع واقسام مختلف مثلا مار هایه این روستا معروفه که همه افعی و مار زنگی هم دیده شده هستند . تا چند سال پیش پلنگ هم داشته اما دیگه جدیدن کسی ندیده عقرب هایه قهوه ای و سیاه ٬ رتیل . از پرندگان عقاب و قوش . کفتار و گراز هم زیاد هستند و آهو ٬ بز کوهی چیزهایه دیگری هم هستند که من از آن خبر ندارم .

کزارها به باغهای انگور خسارت زیادی میزنند من و حسین تازه تفنگ خریده بودیم و عشق تفنگ داشتیم شبهایی که فردای آن تعطیل بود ما در باغها گشت زنی میکردیم که کراز ها را با تیر بزنیم تا قبل از این اتفاق دو تا کراز ما شکار کردیم یکم از گوشتش کباب کردیم وخوردیم بد نبود . عید کسانی که اصلیتشان متعلق به این روستا هست همه  برایه دید وبازدید اینجا میاییند و خیلی شلوغ میشود و موقع بازار گرمی ما  چون آب و هوایه دختری در تعطیلات قوقا میکند  ما هرشب برایه زدن گراز میرفتیم .

حسین یک پسر خاله داره که حدودا ۳۸ سالشه اما اصلا به قیافش نمیخوره چون جون مونده مجرد هم هست ( یک بار با یک زن گرفتنش وبستن به بند ریشش اما مثل اینکه طلاق گرفتن ) میلیاردره اما همین آقا که ما بهش میگیم آقا مرتضی یکمی از جن میترسه ٬ ما بعدازظهر رفتیم سراقش که برایه شب اونم همراهمون بیاد وقبول کرد دم غروب بود تازه اذن گفته بودن ما میخواستیم یه سری به آقا مرتضی بزنیم از در پشتیه خونش رفتیم داشت باغچشه خونشون رو آب میداد و برایه خودش آواز میخوند حسین به من گفت تو برو اون طرف حیاط و هر موقع بهت گفتم طناب لباسهارو تکون بده  اونجایی که ما بودیم چون لامپش خاموش بود خیلی تاریک بود ((یادم رفت بگم ما بعدازظهر که رفتیم پیشش قرار بزاریم بهش گفتیم که میخوایم بریم اراک و ساعت ۱۰ شب بر میگردیم)) آقا بنده خدا دو زانو نشسته بود و آب پاشی میکرد که حسین اشاره کرد و من شروع به تکون دادن لباسها کردم آقا مرتضی یک نگاهی کرد و دوباره به کار خودش مشغول شد حسین آمد جلوش و شروع به رقصیدن با آهنگی که اون میخوند کرد آقا مرتضی همون جور که نشته بود عقب عقب رفت و افتاد داخل جوب آبی که پشت سرش بود چند لحظه همون جوری موند بعد بلن د شد و شروع به فحش دادن کرد حالا نوبت من بود منم از درخت رفتم بالا و به زنجیر تابی که به درخت وصل بود آویزان شدم و هرچی اون میگفت من تکرار میکردم و حسین همچنان میرقصید و حرکات آتروباتیک در میاوردیم که دیدیم با بیچاره خیلی ترسیده یک دفعه بلند شد و یک تبر که گوشه حیاط بود برداشت وبه طرف ما حمله کرد اما نتونست به ما برسه و ما فرار کردیم در حین فرار حسین بهش گفت که شب میایم سراغت حاظر باش . ما تا ساعت ده شب سرگردان بودیم و مواظب بودیم که کسی مارو نبینه . ساعت که ده شد با ماشین به طرف ده حرکت کردیم وقتی رسیدیم همه میگفتن که دخلتون آمده آقا مرتضی با تفنگ منتظره شما دوتاهه ما که خودمون رو زده بودیم به کوچه علی چپ رفتیم نزدیکش که شدیم گلنگدن تفنگشرو کشید و به طرف ما نشونه رفت و دباره شروع به فحش دادن کرد ما گفتیم اول بگو چی شده تا بگیم گفت دم غروب کدوم گوری بودید گفتیم رفته بودیم اراک یک دفعه تفنگش رو گذاشت کنار و محکم زد رویه پیشونیش و گفت بد بخت شدم هرچی ازش پرسیدیم همه چیز رو گفت بغیر از موضوع اینکه آخر شب بر میگردیم . ساعت یازده شب تفنگ هامون رو برداشتیم وراهی شدیم اما یک نفر که انتظارش رو نداشتیم همراهمون آمد ((سید مصطفی)) داداش آقا مرتضی میشد در ویش مسلکه یک دفعه میبینی یک سال معلوم نیست کجا میره  برایه ریاضت کشیدن زودم قاطی میکنه و آدم لارجیه همین چند وقت پیش تهران با یک دختری تصادف کرد  سویچ ماشینش رو گذاشت و گفت تازمانی که پایه دخترتون خوب نشده این ماشین دست پدر دختره که برایه دکتر رفتن وآمدن وسیله داشته باشن ۶ ماه ماشینش دست اونا بود. سید مصطفی دوعا جادو هم بلده شانس اونشب اونم همراه ما امد یک ساعتی بود که ما داخل باغهایه انگوری کمین کرده بودیم و سید مصطفی یکریز در باره همزاد صحبت میکرد و داداشش که مترسید هی میگفت مصطفی خفه شو دو بار نزدیک بود که کارشون به درگیری بکشه ما نزاشتیم . سید مصطفی بی مقدمه گفت که کی همزاد میخواد من وحسین سریع گفتیم ما اونم اول حسین رو رویه یک سنگ بزرگی که انجا بود نشوند و شروع کرد به دعا خوندن و دور حسین می چرخید ۵ دقیقه ای طول کشید بعد یک جمله ای عبی به حسین گفت وبا هم تکرار کردن مو هایه من سیخ شده بود بعد همون کارهارو برایه من تکرار کرد و گفت الان شما دوتا مزداد دارید پرسیدیم الان کجا هستند یکم دعا خوند وگفت الان همین نزدیکی ها شاید هم داخل روستا هستند .

اونشب موفق به زدن گراز نشدیم برگشتیم ساعت ۲ نصف شب شده بود داخل ده که رسیدیم دیدیم شلوغه همه بودن تا ما رسیدیم علی یکی از بچه هایه روستا که همونجا ساکنه گفت همین دوتا بیشرف بودن وبه طرف من وحسین آمد جلویه حسین رفت ومیخواست که یک چک به حسین بزنه که حسین دستش رو گرفت و شروع به پیچوندن کرد (حسین خیلی از اون قوی تر بود ) خلاصه داداش علی آمد جلو و گفت شما یک ساعت پیش تویه حیاط علی اینا چی میخواستید ما جا خوردیم گفتیم ما گفتند بله زن علی هم آمد جلو وگفت آره همین دونفر بودن شانس اوردیم که شاهد داشتیم وگرنه کسی حرف مارو باور نمیکرد بعد متوجه شدیم معظرت میخوام اونشب شب جمعه بوده و................یک دفعه زنه علی سرش رو بلند میکنه ومیگه اون ونفر کین که دارن مارو نگاه میکنن ٬ علی ول میشه وبجایه شروارش دامن زنش رو میپوشه و شروع به تقیب ما میکنه و ما هم از دیوار پشت باغ فرار میکنیم . من میدونستم که ارتفاع اون دیوار خیلیه بعد گفتم بریم ببینیم ما از کجا فرار کردیم همه لا هم رفتیم بعد من پرژکتوری که دستم بود رو روشن کردم و گفتم کی پول میخواد هرچی بگه بهش میگم تا از این دیوار بپره پایین اول متقاضی زیاد بود اما هرکی پایین دیوار رو نگاه میکرد پشیمون میشد چون پر از چوب بود . و باشهادت اون دوتا داداش که اینا با ما ودن و لحظه ای از ما جدا نشده از خیر ما گذشتن .

واما آقا مرتضی که داداشش گفت اراک کار داره و سوار ماشینش شد و رفت ما هم خدا حافظی کردیم که بریم آقا مرتضی نذاشت و به زور مارو به خونه برد. ترس رو از چشماش میشد بخونی  جا هارو انداختیم و برقا رو خاموش کردیم حسین متکایه منو گرفت گذاشت زیر پتویه خودش و یواشکی از خونه رفت بیرون  یک ربع بد شرو ع به در زدن کرد آقا مرتضی رفت درو باز کنه کفت کیه حسین خودشو معرفی کرد مرتضی خیلی ترسیده بود یه نگاه به جایه حسین کرد دید ون خابه در باز کرد دید حسینه درجا قش کرد حسین سریع رفت سر جایه خودش گرفت خوابید من رفتم آب آوردم و بهوشش آوردم گفتم چی شده داستان رو تعریف کرد  با هم رفتیم سراغ حسین از ترس رفت تفنگشو آورد مسلح کرد و به طرف حسین گرفت و به من گفت پتو رو از روش بدم کنار دادم کنار و حسینو که انگار صد ساله که خوابه بیدار کردم . تا صبح ما دوتا رو انداخت داخل انباری و با تفنگ کشیک میداد وتند تند صلوت میفرستاد .

نمیدونم جالب بود یا نه اما امیدوارم خوشتون آمده باشه

نظر یادتون نره

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم اردیبهشت 1388ساعت 11:22  توسط آرمین | 
با سلام به همه دوستان

از من به شما نصیحت که هیچوقت با کسی شوخی نسنجیده نکینید یعنی اول در مورد کاری که میخواهید انجام بدید فکر کنید بعد انجام بدید. من الان میخوام یکیش رو براتون تعریف کنم .            

ما سه دوست هستیم که ازبچه گی تا الان هر کاری میخواهیم انجام بدیم با هم هستیم ((حسین)) اسم یکیشونه که فامیل هستیم. اسم اون یکی ((آقا مهدی)) چون سید هست بهش میگیم آقا مهدی ما قبل از اینکه متاهل بشیم شبهای جمعه بیرون بودیم ویاد ندارم که شب جمعه خانه باشم. اگر هم که تعطیلی از یک روز بیشتر بود که یکراست میرفتیم شمال ((البته عادت شمال رفتن رو هیچکدوم ترک نکردیم وهنوز ادامه داره)).بگذریم یک شب که از قضا ما با هم بودیم رفتیم ده رفتیم کوه وساعت یازده شب برگشتیم سرچشمه شلوغ بود وجونها همه جمع بودن آتیش کوچکی درست کردیم و کسانی که تقلید صدا بلد بودند حرکات پیر مردهایه روستارو  انجام میدادند مثل خودشون . کلی اونشب ما خندیدیم بعد همه هوس انگور کردن و حسن یکی از بچه هایه روستا گفت من یک باغ بلدم که انگورهایه خوبی داره رفتیم وجاتون خالی یک شکم سیر انگور خوردیم خیلی چسبید در راه برگشتن حرف در مورد یکی از بستگان بود که تازه فوت کرده بود در این ده یک طایفه هست که از مرده میترسن برایه مثال بگم چند نفر رفته بودن قبر بکنن اشتباهی کلنگ یکی از این افراد رو برده بودن وقتی آوردن بهش پس بدن انداختش دور ودیگه خونشون راه نداد یا یکی دیگشون زمانی که یک نفر رو خاک میکردن کفشش میخوره به کفن جنازه با اینکه کفشش رو تازه خریده بوده میندازه دور واز همونجا پایه برهنه برمیگرده خلاصه اونشب چند نفر ازون طایفه با ما بودن و ما بحث رو بردیم رویه ترسیدن اونا از هرچیزیکه با مردن ربط داره یکیشون بود که خیلی سعی میکرد به ما بفهمونه که از ین چیزا نمیترسه حسین حسابی هندونه زیر بغلش گذاشت و رویه مخش کار کرد بعد آمد پیشه من وگفت از مرده شور خونه که نمیترسی گفتم نه گفت تو یواشی از ما جدا شو و برو داخل مرده شور خونه و داخل اون وانی که جنازه رو میزارن داخلش بخواب و هیچ تکون نخور گفتم باشه ورفتم . حسین تامی تونست سعید رو در وضعیتی قرار داده بود که هر کاری بهش بگه بکنه خلاصه ساعت نزدیک ۲:۳۰ نیمه شب بود که بچه ها رسیدن سرچشمه که نزدیک مکان مورد نظر بود. حسین بهش یک کاسه داد وگفت میری داخل مرده شور خانه و میزاریش داخل وان و یک کاسه دیگه که داخل همون وانه با خودت میاری بیرون بدونه اینکه لامپ رو روشن کنی و اونم قبول کرد فقط گفت دوتا از دوستاش بیان نزدیک در که کسی اونو از پشت سر نترسونه و حسین هم که نقشه حساب شده کشیده بود گفت ما میریم اون طرف چشمه که نترسی . خوب حالا نوبت من بود از  صدایه پاش معلم بود که آمده داخل و داره به من نزدیک میشه داخل خیلی تاریک بود آمد تا رسید به جایه مورد نظر معلوم بود که از ترس چشماشو بسته یواش یواش دستش رو آورد پایین وکاسه رو گذاشت دقیقا رویه  بازویه چپ من یک دفعه جا خورد چرا کاسه صدا نداد چون وان جنسش سرامیکه وباید وقتی کاسه رو میزاشت صدا بده چند بار کاسه رو بلند کرد و یواش کوبید کف وان اما میخورد به دست من وصدا نمیداد کاسه اولی رو ول کرد وشروع کرد به دنبال کاسه دوم گشتن دستش رو گذاشت رویه سینم داشت خندم میگرفت هی دستش رو میمالید و حسابی ترسیده بود برایه اینکه اعتماد بنفس پیدا کنه داد کرد اینجا که کاسه نیست حسین گفت بگرد بعد از ظهر داشتن یک نفر رو اونجا میشستن حتما کاسه اونجاست تا اینو شنید فهمید که چرا اون کاسه موقع گذاشتن صدا نداد من یواشی دستش رو که رویه لبه وان بود گرفتم یک دفعه دیدم یک نگاهی به داخل وان انداخت و قش کرد دستش تویه دسته من بودخودش از لبه وان آویزون بنده خدا غش کرده بود از صدایه افتادنش همه پریدن تو وسریع بردنش بیرون اما کسی به جز حسین متوجه اینکه من داخل مرده شور خانه بودم نشد.   وقتی همه رفتن بیرون من از پنجره رفتم بیرون تا ببینم چه خبره بنده خدا بهوش آمده بود و میگفت چرا اونی رو که بعدازظهر شستن خاکش نکردن همه شروع به خندیدن کردن چون کسی نمرده بود که خاکش کنن  اما اون میگفت خودم دیدم که داشت نگاهم میکرد ولبخند میزد هی میگفت به خدا من چند بار به اون دست زدم . بخاطر اسرار زیاد اون همه با هم رفتیم داخل و لامپ رو روشن کردیم دید وان خالیه یک دفه تعجب کرد گفت من کاسه رو گذاشتم داخلش کی اونو گذاشته رویه زمین ٬ کی دست منو گرفت همه میگفتن ترسیدی به نظرت آمده ساعت دیگه نزدیکایه ۵ صبح شده بود که حالش تقریبا خوب شده بود دوستاش بردنش خونه من وحسین و آقا مهدی هم رفتیم حموم خیلی خندیدیم آقا مهدی میگفت بعد از قرنی یک شجاع تویه این خانواده پیدا شده بود که اونم شما بچه ترسش کردید تا ساعت ۱۰ تویه حموم بودیم چون حموم حسابی گرم بود گرفتمی اونجا خابیدیم . حالا که فکرش رو میکنم اگه سعید سکته کرده بود وبلایی سرش میامد کی میخواست جواب خانوادش رو بده .

نمیدونم از این خوشتون آمد ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

راستی کی جرعت داره ساعت ۲:۳۰ نیمه شب بره تنها داخل یک همچین مکانی بخوابه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟

حتما نظر بدید خوشحال میشم نظرتون رو راجع به این کار بدونم.

خاطره بعدی من در رابطه با هم زاد من و حسینه

پس نظر بدیدا

+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم فروردین 1388ساعت 13:17  توسط آرمین | 
http://www.landrun.mihanblog.com/
+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام فروردین 1388ساعت 10:34  توسط آرمین | 
خوب هستید

من در پست ۲۳ فروردین از کسایی که ازاین سایت بازدید میکنن خواستم که اگه دوست دارن که من خاطره براشون بنویسم یا نه نظر بدن اما اینقدر نظرات زیاد بود که ترسیدم اونا رو بخونم.  ممنون از اینهمه نظری که داده بودید.   

من از بچه گی آروم وقرار نداشتم همیشه دنبال چیزایه جدید وتازه بودم دوست داشتم کارایی رو انجام بدم که کمتر کسی تونسته باشه انجام بدم ووووووووووای بدنه منحسر به فردی دارم با بقیه خیلی فرق داره من با گرما هیچ مشکلی ندارم یعنی هوا هرچقدر گرم باشه برام فرقی نداره اما سرما نه از سرما متنفرم. از هیچی نمیترسم حتی از روح و جن ( البته باید اعتراف کنم که یک بار خودمو با ختم البته نه اینکه بترسم ها نه اما جا خوردم  قظیه ازین قرار بود که من عاشق فیلمهایه ترسناک هستم مخصوصا  فیلمهایی که واقعی تر باشه ( یکی از داماد هامون بچه جنوبه هروقت که فیلم جدیدی به دستش میرسه برام میخره ) یکی دوسال پیش یک کانالی رویه آنتن بود که شبها در باره خون آشام نشون میداد . نزدیک یک سال من این شبکه رو نگاه میکردم و از شخصیت خون آشام خیلی خوشم میامد طوری شده بود که بعضی مواقع خودمو جایه اون میزاشتم . بعضی مواقع اتفاقاطی برایه من میفتاد که فکر میکردم اونم همراهه منه و داره منو همراهی میکنه تا اینکه یک روز به دهمون رفتم ( من و حسین وآقا مهدی ) همیشه از بچه گی با هم بودیم وهیچ موقع تنهایی جایی نمیرفتیم همیشه شبهایه جمعه پیشه هم بودیماون شب هم با هم بودیم ساعت یازده شب بود که یکی از بچه ها زنگ زد که بیاد پیشه ما ما هم رفتیم ٬اونجا یک گاو داری بود که چند کیلومتری با ده فاصله داشت روز جایه خیلی زیبایی بود اما شب اکثرا میترسیدن تنهایی بیرون برن دور تا دورش پر از درختایه بلنده که وقتی باد میاد به قول بچه ها ترسناکه اما من میگم صدایه خیلی زیبایی داره گاو داری هم با اطاقک نگهبانی سیسد متری فاصله داره وچند تا درخت بید مجنون اطرافه اطاقک هست که وقتی باد میاد شاخه هایه درخته به پنجره اون میخوره و صدایه جالبی میده اکثرا کسایی که برایه اولین بار میانن اونجا یک کمکی میترسن . خوب بریم سر اصل مطلب یک شب که خون آشام داخل یک باغ مهمون بود دو نفر از مهمونا باهم خارج شدن و دیگه به داخل بر نگشتن و نفر سوم بعد از ده دقیقه خارج شد وقتی که خون آشام میخواست بره دید که اون دو نفر اولی یکیشون سر پشتبام خوابیده و یکی دیگه داره ماشینشو درست میکنه نفر سوم رو ندید از قضا ساعت سه ونیم فیل نا یاد هدوستان کرد و به بچه ها گفتم من دارم میرم خیلی اسرار کردن اما من قبول نکردم وقتی رفتم بیرون دیدم مجید رویه پشت بام خوابیده و علی معروف به (علی دادا) داره کارواراتور ماشینشو درست میکنه حرکت کردم دو کیلومتری که از اونجا دور شدم احساس کردم هوا خنک شد و یک صدایی داره از رویه صندلی عقب میاد جا خوردم نمیدونستم چکار کنم پس تنها تصمیمی که گرفتم این بود که ماشینو متوقف کنم تویه اون فیلم نفر سوم داخل صندوق عقب ماشین خون آشام پنهان شده بود و با چاقو صندلی رو پاره کرد و سریع به اون حمله کرد وصلیب رو  داخل قلب اون فروکرد چون میگن خون آشام از صلیب میترسه و اگه سلیب رو داخل قلبش فرو کنی دیگه قدرت انجام کاری رو نداه

خلاصه سکوت بدی بود سعی میکردم که خودمو به اوضاع مسلط کنم اما نمیشد پس ظبط ماشین رو روشن کردم تا حال و هوام عوض بشه یواشی گوشیمو درآوردم وشماره حسین رو گرفتم اما نشد مبایلم آنتن نداشت یواشی دستمو بردم زیر صندلی و قفل فرمان ماشینو پیدا کردم ومحکم گرفتم دستم بعد با اون دستم آیینه وسط ماشین رو شروع به چرخاندن کردم تا از بودن کسی رویه صندلی عقب خیالم راحت بشه ٬ خوب شد کسی عقب نبود یواشی در رو باز کردم و پیاده شدم و چند قدمی از ماشین دور شدم اطراف رو نگاه کردم تا چشم کار میکنه تاریکی درب صندوق عقب رو باز کردم یواش یواش درب که به نصفه ها رسیده بود صدایه بلندی از صندوق عقب بلند شد که نزدیک بود بیهوش بشم فکر میکنید صدایه چی بود آهنگ قبلی تموم شده بود وقتی من درب رو باز کردم یک دفعه شروع شد نشستم کنار ماشین رویه آسفالت و بکار خودم میخندیدم یک سیگار روشن کردم و سوار ماشین شدم ودور زدم ورفتم پیشه بچه ها اونا هنوز پاسور بازی میکردن رفتم جلویه در ویکم هیزم جمع کردم وآتش قشنگی درست کردم همه آمدن جلویه در ودور آتیش حلقه زدیم من شروع کرد مبه تعریف کردن اتفاقی که برام افتاده بود اولا که بچه ها میگفتن میخوای خودتو لوس کنی ما ندیدیم که تا حالا تو از چیزی بترسی دوما وقتی مه گفتم سعید از خونه رفت بیرون همه تعجب کردن هیچکدام اصلا سعید رو دیشب ندیده بودن خشکم زد آخه بیرون رفتنش از اطاق هیچی وقتی برگشتم وچوب جمع میکردم اونم کمکم چوب جمع کرد و رفت تویه اطاق من الان بعد از چند سال هنوز نمیدونم اون کی بود که من اون شب دیدمش .

این از خاطره من وخون آشام امیدوارم که خوشتون آمده باشه ونظر یادتون نره چون میخوام دفعه بعد بلایی که منو حسین سر یکی از بچه ها آوردیم بنویسم پس نظ فراموش نشه

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم فروردین 1388ساعت 9:26  توسط آرمین | 
آقایون وخانوما من به درخواست چند تن از دوستان چند تادونه جک بی ادبی در ادامه مطالب گذاشتم و از آدمهایه بادب میخوام بگم که بدونن و اگه رفتن داخل ادامه مطالب و خوندند ناراحت نشن بلاخره درخواست کردن دیگه پس مسئولیت خوندنش با خواننده است. پس خواهش میکنم یا نخونید یا اگه خونیدید (دیگه خوندید دیگه )کاری از من بر نمیاد
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم فروردین 1388ساعت 13:53  توسط آرمین | 

 

1. تا زبونشون باز میشه عوض مامان بابا میگن شوهر!!

2.حالشون از پسرا به هم میخوره ولی نمی دونم چرا 666 تا دوست پسر دارن

3.اگه خونشون آتیش بگیره بین بابا و لوازم آرایش حتما لوازم آرایش و انتخاب می کنن!

4.نون شب ندارن بخورن ولی پول عمل دماغشونو ردیف میکنن!

5.همه خوشکل و خوش هیکلن(خدایا منو بخاطر این دروغم ببخش)

6. از 8 تا 20 سالگی شونصدتا دوست پسر داشتن که هیچ کدوم درکشون نمیکردن

 

جک

ترکه خواب می بینه داره پلی استیشن بازی می کنه زنشو می کشه میره مرحله ی بعد - از خواب می پره می بینه زنش نشسته جلوش می گه اه (save) نكردم.

 

علت قبول نشدن در کنکور

 

اگر داوطلبی در کنکور قبول نشد هیچ تقصیری نداردچرا که سال فقط 365 روز است.

در حالی که:

 

 

 سال 52 جمعه داریم و میدانید که جمعه ها فقط برای استراحت است به این ترتیب 313 روز باقی میماند.

 

 

حداقل 50 روز مربوط به تعطیلات تابستانی است که به دلیل گرمای هوا مطالعه ی دقیق برای یک فرد نرمال مشکل است.بنابراین 263 روز دیگر باقی میماند.

 

 در هر روز 8 ساعت خواب برای بدن لازم است که جمعا" 122 روز میشود. بنابراین 141 روز باقی میماند.

 

اما سلامتی جسم و روح روزانه 1 ساعت تفریح را میطلبد که جمعا" 15 روز میشود. پس 126 در روز باقی میماند.

 

طبیعتا" 2 ساعت در روز برای خوردن غذا لازم است که در کل 30 روز میشود. پس 96 روز باقی میماند.

 

 ساعت در روز برای گفتگو و تبادل افکار به صورت تلفنی لازم است. چرا که انسان موجودی اجتماعی است.

این خود 15 روز است. پس 81 روز باقی میماند.

 

 روزهای امتحان 35 روز از سال را به خود اختصاص میدهند. پس 46 روز باقی میماند.

 

 تعطیلات نوروز و اعیاد مختلف دست کم 30 روز در سال هستند. پس 16 روز باقی میماند.

 

 در سال شما 10 روز را به بازی میگذرانید. پس 6 روز باقی میماند.

 

در سال حداقل 3 روز به بیماری طی میشود و 3 روز دیگر باقی است.

 

 سینما رفتن و سایر امور شخصی هم 2 روز را در بر میگیرند. پس 1 روز باقی میماند.

 

 1 روز باقی مانده همان روز تولد شماست. چگونه میتوان در آن روز درس خواند؟!!

 

نتیجه ی اخلاقی: پس یک داوطلب نرمال نمیتواند امیدی برای قبولی در دانشگاه داشته باشد

 

 

دروغ پسرانه : 1. خيلي ميخوامت(ماشاالله پسرها همه رو ميخوان) ۲.هميشه به يادتم(مخصوصا موقع لالا)۳.تا اخرش با هاتم(ولي از يه نوع ديگش) ۴.غير تو به هيچکسي فکر نميکنم(اره جون عمت) ۵.من بهت اعتماد کامل دارم(مخصوصا در حين تلفن پشت خطي داشته باشي) ۶.تا حالا با هيچ دختري انقدر صميمي نبودم(به جز خواهرم) ۷.دوستت دارم(دروغ سال ۸۸)(که مد شده)

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم فروردین 1388ساعت 13:36  توسط آرمین | 
من میخوام اول یک چیز کلی در مورد بچه گیام براتون بگم از کارهایی که انجام میدادم خرابکاریهایی که میکردم کارهایی که آدم بزرگا هم نمیتونستن انجام بدن براتون هرکدوم رو تعریف کنم اگر مایلید که خاطرات بچه گی منو بخونید در قسمت نظرات به من اطلاع بدید تا براتون بنویسم

مطمعن باشید که خاطراط زیبایی براتون دارم

س در قسمت نظرها به من بگید که بنویسم یانه

منتظر یامهاتون هستم 

نظر بدین دیگه

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم فروردین 1388ساعت 12:12  توسط آرمین | 
امروز داخل سایتها در حال گردش بودم که چیز عجیبی توجه منو جلب کرد

(( وحشتناک ترین کیکهایه تولد ))

باورم نمیشه که کسی این کیک هارو بخوره . اگه شمارو به جشن تولد دعوت کنن حاظرید از کودوم یکی از این کیک ها نوش جان کنید.

عکسهارو در ادامه مطالب گذاشتم هرکسی دوست داره بره و ببینه و بعد از دیدن عکسها نظرش رو برایه من بنویسه . واقعان کسی از این کیکها میخوره


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم فروردین 1388ساعت 13:16  توسط آرمین | 
سلا

سلام به همه کسانی که دارند این مطالب رو میخونن امروز ۲۱ فروردین ساعت ۷:۱۵ طبقه پنجم ساختمون دارن زیارت عاشورا میخونن صداش داره تا اینجا میاد . یارو فکر کرده خیلی صدایه قشنگی داره امسال سیزده فکر میکنید که ما چند تا ماشین بودیم که دور هم جمع شدیم؟ ۳۲ ماشین

ما یک مزرعه نزدیک اراک در یکی از روستا هاش داریم البته من خودمم اجدادم مطعلق به همون روستا هستند . من از چند روز قبل از سیزده بدر به هرکس میرسیدم به مکینمون دعوت میکردم اما شب سیزده بدر همه جا زدند به خاطر برفی که آمد کسی فکر نمیکرد بشه بیرون موند اما از شانس هوا خیلی عالی شد خلاصه ما یعنی بابام اینا به همراه یکی از عمه هام که بخاطر اینکه خونشون رو دارن میسازند یک مدتی خونه بابام اینا میشینن قرار شد بریم مکینه ٬ من صبح ساعت ۸ راه افتادم که تا اونا نیامدن کمی خلوت کنم حالم تقریبا گرفته بود چون خیلی ها قول داده بودن میان ولی حالا.........

خاده خلوت بود رفتم وجلویه در باغ رسیدم که صدایی منو متوجه خودش کرد  آره کریزی بود . کریزی رو میشناسید فکر نکنم که اونو به شما معرفی کرده باشم کریزی یک سگ استصناییه با بقیه سگا فرق داره زبون حالیش نمیشه فقط خدا نکنه وقتی که قلادش بازه کسی تنها داخل باغ باشه چون من نمیتونم تظمین کنم که چی میشه کریزی یک داداش دیگه هم داشته اما چون نوه صاحبش رو کشته بوده اونو با تیر زدن . من چند ساله پیش برایه خریدن اردک به یک روستا در اطراف اراک به نام خیر آباد رفته بودم با یک نفر به نام مراد آشنا شدم که اصلیتش کرمانشاهی پرورش سگ داشت و وقتی گفتم یک سگ میخوام سگایه زیادی رو به من معرفی کرد من نپسندیدم داشتم کنار قفسها قدم میزدم که یک سگ سیاه که رویه سینش تکه ای سفیدی داشت نظرم رو جلب کرد اول نمیفروختش گفت این نگهبان اینجاست بلاخره بعد از چند بار رفت وآمد قاپشو دزدیدم یک روز برایه بردن اون پیشه مراد رفتم خودش نبود کسای که اونجا بودن کسی جرات نکرد اونو سوار ماشین کنه خلاصه ما از ساعت ۲ تا ۶ بعدازظهر علاف شدیم مراد آمد همه رفتیم بیرون اونو سوار ماشین کرد آمدیم بریم محسن (داداشم)گفت حالا اونجا اونو کی پیاده کنه همه عزا گرفته بودن که یک فکری به نظرم رسید یک تیکه زنجیر از مراد گرفتم و به مراد گفتم اونو به قلادیه اون ببنده وسر زنجیرو از در صندوق عقب بزاره بیرون دباره همه رفتیم بیرون و اون زنجیرو به گردن اون بست و ما رفتیم چند بار من احساس کردم که در صندوق عقب داره میکنه . رسیدیم باغ خودمون دنده عقب رفتم جلویه لونه ( سه روز طول کشید تامن ومحسن یک لونه قشنگ براش ساختیم ) ویک زنجیر رو که داخل لونه بود به اون زنجیر وصل کردم بعد صندوق عقب رو باز کردیم و رفتیم کنار آمد پایین وکلی گردو خاک کرد از همون روز اول گربه رو دم حجله کشت و به همه نشون داد کیه . دو هفته طول کشد تا به من عادت کرد اما بازم با تردید جلو میرفتم . از اون موقعی که اومده تا حالا دو بار زنجیرشو پاره کرده .

رفتم وقلادشو عوض کردم تا یک دوری با هم بزنیم  . کلی باهش حرف زدم انگار میفهمید من چی میگم

ساعت نزدیک ده بود که صدایه درآمد بابام بود رفتیم غذایه شتر مرغ ها رو دادیم که دوباره صدایه در آمد رفم دیدم که چهار تا ماشین آمده ماشیناشونو آوردن داخل داشتن وسایلشون رو پیاده میکردن که دوباره صدایه درآمد رفتم دیدم وایییییییییی پنج تا ماشینه دیگه گفتن که چند تاماشینه دیگه هم تویه راهه دیگه درو نبستم اول همه ماشیناشونو میاوردن داخل اما چون تعداد ماشین زیاد شد همه ماشین هارو بیرون باغ بردیم صحنه خیلی جالبی بود دقیقا ۳۲ ماشین جلویه در پارک شده بود بغیر از ۱۱ ماشینی که به خاطر اینکه میخواستن راحت باشن رفتن باغ داخل ده ( آخه ما یک باغم داخل ده داریم که اون خیلی باصفایه) اوجاقی که برایه جووه کباب درست کردیم ۵ متر بود البته اجاغ دیواری برایه کباب درست کردیم اما جوابه یک همچین جمعیتی رو نمیداد . حالا اگه عکسا رو ظاهر کنم میگم بریزه رویه سیدی تا شماهم یک تیکه هایی از اونو ببینید .

بهدازناهار یک گروه ارکست تشکیل دادیم هرکس یک وسیله دستش گرفته بود به عنوان ساز اول فیلمبردار تک تک به سراغ نوازندهها میرفت و از اونا راجبه سازشون میپرسید بعد به خاطر ازدیاد جمعیت سه تا خواننده داشتیم و بقیه از پیر وجون مثل کسایی که میرن تماشایه کنسرت هرکس یک حرکتی انجام میداد ظبت ماشین مهدی رو که صدایه خفنیداشت روشن کردیم و همه شروع کردن خود رو با آهنگ هماهنگ کنند وطبق آهنگی که پخش میشد ساز خودشون رو به حرکت در بیارن و بقیه میرقسیدن خیلی طبیعی شده حیف که به خاطر حظور دخترایه فامیل نمیشه فیلمشرو براتون بزارم بعد رفتیم وسطی بازی وبعد آش خوردیم دیگه هوا داشت تاریک میشد که همه خسته سوار ماشیناشون شدن و رفتن به من که خیلی خوش گذشت خدا کنه که سیزدهه به همه ایرانیها خوش گذشته باشه.

دوستون دارم  

جانه هرکی دوست دارید نظر بدید

اگه نظر بدید خاطره شمالم رو براتون مینویسم قول میدم

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم فروردین 1388ساعت 7:11  توسط آرمین | 
بعد از اینکه برایه سلامتی و پولدار شدن من دعا کردی کلیک کن و فالتو بخون

http://imiazar.persiangig.ir/fal/fal.html

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم فروردین 1388ساعت 10:29  توسط آرمین | 
 
صفحه نخست
پروفایل مدیر وبلاگ
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
من آرمین شهریوری هستم این وبلاگ رو به این دلیل راه اندازی کردم که خاطراتم رو داخل اون برایه دوستانم بنویسم تا اونا حالشو ببرن مخصوصا دختر خانوما که بفهمن تویه دنیایه پسرا چی میگذره ..... همتون رو دوست دارم و میبوسم . بعضی ها نسبت به اینکه من میگم بوس حساسیت نشون میدن اما شاعر گفته - بوسه مگر چیست فشار دولب - با این تفاسیر من هنوز روی حرف خودم هستم ومیگم ( بوس فقط خانوما) .......................... چشم اگر خطا کند دل که خطا نميکند
تن به زمانه داده ام هر چه زمانه ميکند

نوشته های پیشین
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
پیوندها
فرشته مرگ
دینا
غزل ناب-عاطفه
دختر گندم گون
آرمیتا جون من
روانپریش
میلاد
دوست دارم هورا هورا
بانوی سنگی
شبنم
لاله
حسام دهقان - شوک
دور دستهای خیال
حدیث
مبین.م
کتی
وب سایت توپ و تانک هواداران امیر دنجر
خاطرات فاطمه
رویا
افشا
علی نیکبخت نیا
تحلیل ادبی
گلدون اطلسی
مرجع دانلود
کعبه دل(مارال)
ندا صارمی
ملیکا
پسرا ورود ممنوع
سارا
جاده پاییزی
نیلی
(خیل دوست...)
کوچولوی مهربون
آرمین جیجیلی
ح.برومند
خاطرات باران
ترنم عشق
آرزوهایه دست نیافتنی(الای)
ایمان زرتشت(ایمان)
((منم کوروش،شاه شاهان))یاس
مرجانهای دریایی
ترنم (گیتی)
صفا 30 تی کرج
مزدشت (آذرباد)
دین زرتشت واران سرزمین جاوید(فریدون)
هلی
بیا خودمونی باشیم(ریحانه)
بهترین کلیپهای مبایل
((بامزه بیا تو))داش علی
...من و (مریم)
خلوت خانه دل من(نرگس)
دختر پاییز (پریسان)
یادگاری (می نا)
دوست من سلام (افسانه)
رپ ایران (مجید3تیکه)
آدم و هوا(مانی)
مینا مخته
رضایا و آرمین(نیلوفر)
آزاده
آرمان پارادونر :: هستی
عشق مجنون(داریوش)
فروزان
احسان خواجه امیری(مریم شکیبا)
آرش ..عشق من(تک ستاره)
تا کوچه های انتظار(پریا و الیاس )
بمون با من(علی)
فقط داداش تهی(امیر)
ملیکا
چشم آبی
رضایا وبکسش(آتنا)
ایرانی اصیل(پسرکوروش)
هرچی دوست داری(شیما)
اونی که میخواستم(مهسا)
فقط آرمینو عشقه (پریسا)
مجید یاسر(عشق نازی)
نیلوفرانه(نیما)
عشقولانه(شیرین)
FaTi&KooRi
گوهر شاد
ساجده
پسران رامین(محمدرضای اقتصاد)
فیلم و عکس(شهروز سهیلی)
love (عسل)
اشکان خطیبی(ملودی)
مل مل جون عشق من (نیکا)
فقط به خاطر تنها عشقم(ریتا)
صدای عاشقانه(علی لهراسبی)تارا
آیینه ی شکسته(آزاده)
فصل تازه (شکیبا)
هواداران لهراسبی (آرمان)
دختری به نام سگ (آناهیتا)
پارادایس(AAS)
شورترازقند-شیرین ترازنمک(سروش)
این راه بی نهایت(مهیار)
فیتیله هفت آسمان شادی(ریحان)
شنل مشکی(ناشناس)
پاسارگاد(آتروپات)
عشق باران (نینا)
توبه یادمن نبودی(نوشین)
امپراتور
شاپرک(رایو)
عاشق تنها (نیوشا)
تار نما
خط خطی های یه دخترتنها
فقط داداش تهی(امیر تهی)
کلبه عاشقانه(پریسا)
قلم
دختر خوشگله( شیرین)
دخترشیطون(مهدیس)
سرگرمی وآموزشی(آریانا)
داش آکل(شبنم)
عشق من پرواز(علیرضا)
اسیر آزاد(پارمیس)
نقاب خالی( شکیبا)
برمودای عشق من(حمید تنها)
عشقولانه(مهدیه)
شیطون بلا(فرزانه)
فرشته ی آب(آنیتا)
مه شب(شیوا)
قلب یخی(هادی جعفری)
brith
ستاره منش(کیمیا)
دست نوشته های من(نینا)
بخندتادنیابروت بخنده(سارینا)
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

* * *
| کدهای موزیک